

به خاطر دچار شدن به روزمرگی این وبو به مدت یه سال(یه کم اونور، یه کم اینور) تعطیل می کنم. یعنی آپ نخواهم کرد. بعد از اون حتما خواهم بود. چون می دونم بعد از اون موقع از روزمرگی در اومدم. به همین خاطر منو از یاد نبرید. یه سال دیگه می بینمتون.

یاد ایام گذشته
پیانو کنسرتو شماره 2، موومان 1،
از راخمانينف،
در زمينه ی افکارش،
مرد لباسهای خود را کند،
و پاره کرد،
و خود را به دره انداخت،
دره مه آلود و زیبا،
و چه سعادتی،
مرد جزئی از آن.
توضیحات خواستین به خودم بگین.
![]()
تعلیق فلسفی، بلاتکلیفی در عمل، فردگرائی با وجود حضور در کنار افراد اجتماعی، بی عرضگی برای شورش، ناتوانی در تصمیم گیری، ناتوانی در بریدن از افکار پوسیده، عدم توانایی برای رویارویی با عواقب تصمیمات، عدم درک از جانب اطرافیان، ناتوانی در فهماندن امور به آنان:
اینها دردهاییست که به آن دچارم
چه کنم؟
۱.کرّه کهرها
در طبیعت وحشی
به دور از مادر

۲.دیوار کلبه
ساخته از چوبهای سرخ
زیر نور آفتاب

۳.آونگ ساعت
می رود و می آید
بی هیچ خستگی

۴.در هم می پیچد
خطکشی های خیابان
این نماد شهر

۵.افتاده در صحرا
تن صاعقه خورده ای
دور از ازدحام
خانه، اين مأمن
ساخته، بر شانه های غول،
دور از دستان بدخواهان،
خانه ای روشن، خانه ای پرنور
در بی کران دوردست آسمان، بس دور
از خاک بی ارزش،
خانه، اين مأمن.
***
دور از لرزش،
غول بيدار است،
خانه را بی لغزشی بر دوش مي گيرد،
اما،
غولهای ديگری هم هست.
خانه ديگر هيچ ايمن نيست،
بر شانه های غول.
خانه را در دست بايد داشت.
***
خانه را در دست می گيرد،
غول صاحبخانه هشيار است.
خانه را بس سخت می گيرد،
بيدار است.
دور از لرزش،
دور از لغزش،
دور از دستان بدخواهان.
***
خانه، اين مأمن،
خرد می گردد،
از فراز آسمانها می فتد بر خاک،
خاک بی ارزش.
خانه ديگر هيچ ايمن نيست،
خانه مأمن نيست،
غول صاحبخانه در خواب است.
چه تصادفی
۲.هرجا چشمتو باز می کنی حرف از کنکوره. یه نقل قول جلب هست در مورد کنکور بعدا میگم مال کی:
"ما آدمها -که زیاد هم نیستیم- همیشه به ریش کنکور خندیده ایم. حتی حالا، که به خاطر ما ریشهایش را دارند می زنند." (از خودم)
۳.چند روزه آپ نکردم؟ طوفان افسردگی! بعد از هشت سال. تموم شد. دیگه ازش چیزی نمی شنوی. یه دوست قدیمی. از دوازده سالگی باهاش دوست بودی. از وقتی که قیافشو نمی شناختی. بعدا شناختی اما. حالا رفته. برنمی گرده:
از من بعیده (با این سن). ولی چیکار کنم. باهاش بزرگ شدم. هری پاترو میگم. یه هفته بود که کتابو خوندم و تموم شد. خیلی کش دادم. بر خلاف قبلی ها. نمی خواستم تموم بشه. ولی خیلی زود تموم شد. حالا حتما می خندین."طرف هری پاتر می خونه". خنده نداره که!!!
۴.کلمات سارتر رو خوندم. کتاب خوبیه. زندگینامه ی خودنوشت. کلمه ای مناسب واسه این کتاب. به پیشنهاد همون جایی که پیامک و اینا رو در آورده. اسمش چیه؟ حالا اونا رو ول کن:
کلمات. نوشته ژان پل سارتر. مترجمش یادم نست. الان هم کتاب پیشم نیست. ولی یادمه متولد ۱۳۲۶ بود. من همیشه به سال تولد مترجمها نگاه می کنم. ۲۸۰۰ تومن. انتشارات ققنوس. شرح ده سال اول زندگی سارتر. ولی چه کنیم؟ بعد از خوندن هر کتاب هری پاتر یه ماه کتاب جدی به آدم نمی چسبه. زیاد هم لازم نیست هی پز بدین. آدم باید همه جور کتاب بخونه. نمی دونم کی گفته بود که من هم هر چند وقت یه بار برای بیرون اومدن از فشار، کتابی از ادبیات گریز می خونم.(Escape literature)
۵. راستی از آهنگ خوشتون میاد؟ رک باشین. خوشت نیاد عوض کنم.

تعداد برنامه های به دردبخور صدا و سیما به تعداد انگشتان دست هم نمی رسه. می شه ازشون نام برد: مستند ۴، روایت ۴ و بقیه اش هم یادم نمیاد. البته شاید برنامه هایی چون سینما ۱، صد فیلم و البته از همه مهمتر سینما ۴ فیلم های خوبی برای پخش انتخاب کنن ولی اگه کسی قبلا اون فیلمو نیگا کرده باشه دچار این توهم میشه که برنامه های این چنینی تیزرهای فیلما رو نمایش می دن. و این حرف زیاد نامربوطی هم نیست. این جور برنامه ها بیشتر کارشون شناسوندن فیلم به مخاطبه تا طرف خودش بره این فیلمو ببینه وگرنه از فیلم که تو این برنامه ها نمایش داده بشه آدم هیچی سرش نمی شه و بیشتر شبیه اینه که صحنه هایی رو بغل هم گذاشته باشن و اسمشو بذارن فیلم.
بحث من کمترین ربطی به این نداره. جمعه که حدود ساعت چهار و نیم برنامه روایت ۴ رو دیدم به فکر چیزی افتادم. البته شاید این برنامه در قسمت قبلیش تحلیلگراش انگار حوصله ی تحلیل داستان رو نداشتن اما صرف موضوع برنامه که تحلیل و بررسی داستان کوتاه باشه یه موضوع جذابه. البته من هم از فلسفه وجودی تلویزیون خبر دارم و می دونم تلویزیون-حداقل در ایران که آدم کتابخون زیاد نداره- جای نقد و بررسی داستان و این جور حرفا نیست ولی ما هم با توجه به علایق شخصی-و البته با احترام به علایق عموم مثل یانگوم و چارخونه یا جشنواره فیلمهای سینمایی شبکه ۲![]()
خلاصه موضوعی که به خاطرش آپ کردم ربطی به جملات و- می بینم که- پاراگراف های بالا نداشت، بلکه ربط داشت به اون داستان کوتاه و البته نویسنده ی اون داستان کوتاه که توی برنامه ی روایت چهار تحلیل و بررسی کردن.
موضوع برنامه داستان کوتاه آدمکشها اثر همینگوی بود که مطمئنا همه تون یا خیلی هاتون خوندینش و اگه احیانا نخوندین برین خودش،نقدش، بررسیش، وترجمه ی دیگه شو (اولی از نجف جون- منظورم همون نجف دریابندری که ما چون تازگی ها رفیق کوچه و بازار شدیم بهشم می گم نجف جون- و بعدی رضا جونم- همون رضا قیصریه است- من فکر می کردم مترجم کتابهای ایتالیاییه؟- که البته همون حرف قبلی که گفتم (یعنی رفیق کوچه و بازار) در مورد رضا جون هم صدق می کنه- بخونین. (واقعا نه؟ کیف کردین جمله رو ایتالیک می کنم که بیشتر کیف کنین). همین حالا بخونین. البته نمی خوام منم اینجا داستانو تحلیل کنم بلکه وقتی روایت ۴ رو نیگا می کردم یه چیزی در مورد همینگوی- به قول یکی از رفقا میلر جون- به ذهنم رسید که قبلا نرسیده بود:
" زمینه ی فکری و سبکی همینگوی رو برای نوشتن- به نظر من- چند مورد تشکیل می دن:
۱. به نظر می رسه که زمینه ی فکری هر نویسنده ای برای نوشتن، نوشته های نویسنده هاییه که آثارشونو توی نوجوانی-سنی که همه خیلی تاثیرپذیرن- خونده. خب شواهد اینو می رسونه که نویسنده هایی که نوشته هاشون اولین تاثیر رو در همینگوی داشتن «مارک تواین» و «رینگ لاردنر» و «فیودور داستایوسکی» باشن.
۲.تاثیرات لاردنر و تواین و داستایوسکی تاثیراتی بوده که در ذهن همینگوی به عنوان نوجوان-زمانی که هنوز نویسنده نبوده- رخنه کرده و بعد که نوشته در آثارش ظاهر شده. اما نویسنده هایی هستن که هر نویسنه ی جوان در اول راهشون به علت زنده بودن و احساس نزدیکی به عنوان الگوهای قابل دسترستر انتخاب می کنه. به نظر میرسه این نویسنده ها در مورد همینگوی کسانی چون شروود اندرسون و گرترود استاین باشن.
۳.همین شروود اندرسون کسی بوده که همینگوی رو به پاریس فرستاده و اونجا با افرادی چون ازرا پاوند و محفل او که ایماژیستها باشن آشنا شده و از اونا تاثیر گرفته. به همین دلیله که آثار همینگوی، تکه تکه، شبیه ایماژهایی بلند و منثوره.
۴. من هنوز متوجه نشدم که همینگوی این تم رو از کسی گرفته یا در ذهن خودش بوده؟ منظورم همون تم اصلی کارهاشه که در پیرمرد و دریا بیشتر نمود داره. مبارزه، مبارزه ای مقدس با آگاهی از شکست. این مبارزه ست که مهمه و پیروزی اهمیتی نداره. حتی در آثارش او خواسته که عاقبت قهرمانهاش رو که شکست خورده ن نشون بده. ولی اونا رو تحسین می کنه چون مبارزه شونو کرده ن. هرچند مطمئنا این دلمشغولی درباره ی زندگی و مبارزه و سرنوشت در همینگوی وجود داشته ولی حتما اثر یا نویسنده ای بوده با چنین مفهومی در نوشته ش که همینگوی رو به صرافت این موضوع انداخته. آن اثر یا نویسنده کی بوده؟ من نمی دونم.
۱. مزرعه ای زرین
هجوم ملخهای سبز
که سرگردانند
![]()
۲.سنبل گندم
کودکی می چیند آنرا
می افتد بر خاک

۳.تیغ آفتاب
چون برید تخم چشممان
کورتر شدیم

۴.بدنهای لخت
در ساحلی زیر آفتاب
با موج های کم

۵.سراب مبهم
در جاده های بی کران
همیشه پابرجا

It's so much slowly
the shadow of the great temple
on a blade of grass
Vasile Moldovan----------------------
۶. بسیار آهسته ست
سایه ی معبد عظیم
بر یک پر کاه
کتاب اسمش هست: مکتب بی خدایی.
چندان هم به اسمش توجه نکنین چون مجموعه داستان کوتاهه(البته فقط ۴ تا) و اسم یکیشون اسم کتابه ولی من بیشتر از داستان ماقبل آخر خوشم اومده.
انتشارات ثالث. اونی که دست منه چاپ ۸۴ و ۱۳۵ صفحه است.
مترجم ایرج هاشمی زاده. و نویسنده ش الکساندر تیشما که فک نکنم بشناسینش. نویسنده ی یوگسلاو که در سال ۱۹۲۴ به دنیا اومده و شاهد جنگ جهانی دوم بوده که موضوع اکثر داستانهاش همینه.
داستان سومش هست بدترین شب و من ازش خوشم اومد وقتی که خوندم و چون چند روزی هست فکرم مشغول همون مضمون این داستانه می خوام معرفی کنم برید بخونید. مضمونش هم هست:
"این است زندگی
همه با چنگ و دندان بازی می کنند
بی هیچ برنده."
و توضیحی که در یادداشت مترجم در مورد این داستان اومده اینه:
" قهرمان سوم تیشما، مردی است نشسته در خانه، شب است و شب، شب بدی است، زن و دخترش در خوابند، شب که به پایان برسد، سه نفری عازم اردوگاه اجباری نازی ها هستند، نشسته و به سرنوشت خویش می اندیشد. چرا مقاومت نکردم؟ چرا آری گفتم؟ با زن و دختر معصومم به اردوگاه مرگ بروم؟ یا بلند شوم و در این شب تیره، در آخرین شب زندگی، با چاقویی به زندگی زن و دخترم خاتمه بدهم و خود به آنها بپیوندم؟ مقاومت یا تسلیم، کدام؟ هر دو پایان زندگی است."

همه ی آثار دوراس نحیف هستن. ( یه جمله ی شوک آور در اول خیلی به درد می خوره. چون اکثر مردم طرفدار دوراس هستن و ما ملتی هستیم که کافیه به یه نویسنده یا یه کتاب گیر بدیم. همین کوندرا که خیلی ها باهاش حال میکنن و فکر می کنن که نمی دونم از اون نویسنده های جریان ساز و ایناست حاصل همین گیر اجتماعی ایرانیهاست وگرنه اگه این گیر نبود، حالا هیچکس کوندرا رو نمی شناخت، نمی گم که کوندرا نویسنده ی بدیه ولی خوبتر از اون هم هستن که در ایران تیراژ کتاباشون به زور به هزارتا می رسه، مثلا همین موزیل چی از کوندرا کم داره، تازه خیلی هم بیشتر داره.شما شاید بگین اینا رو عوام می خونن و فلان وفلان ولی من میگم نه. اون کتابها و نویسنده هایی که عوام کتاباشونو می خونن و گیر می دن و از فردا همه عاشقش می شن سینوهه است و کوئلیو، اما اونایی که میلان کوندرا می خونن هیچ قبول ندارن که از عوام باشن و خودشونو خواننده ی حرفه ای رمان می دونن.)(کیف کردین پرانتزو)
البته جمله ی اول خیلی اغراق آمیز بود. چون دارم می بینم و شاهدش هستم که مارگریت دوراس هم داره به جرگه نویسنده هایی می پیونده که مردم بهش گیر می دن و عاشقش می شن و ناچارا ما هم تو این گیر اجتماعی داریم شرکت می کنیم. خواستم با آن جمله ی اول شوکی بدم به اونایی که دوراس رو خیلی دوست دارن و احتمالا مجموعه آثارش رو دارن و هر کدوم رو چند بار خوندن. با شما هستم که دوراس می خونی، «صدایشان را می شنوید؟» رو خوندی؟ شاید. «مرگ قسطی» رو خوندی؟ شاید. ولی مطمئن باش خیلی چیزها را نخوندی و عوضش اون کتابهای چرت دوراس رو خوندی.
نویسنده وقتی نویسنده می شه که یک شاهکار بنویسه. درسته که ارزش نویسنده به مجموعه آثارشه ولی نویسنده ی خوب تو دوره ی ما یه شاهکار لازم داره که نویسنده ی خوب بشه. از این رو من دولت آبادی رو به هدایت ترجیح می دم(به عنوان رمان نویس. اصلا بحث داستان کوتاه در میان نیست.) هر چند کلیدر رو نخوندم ولی می دونم روش چندین سال کار شده و حاصل سالها تجربه است و خیلی هم در پسش فکر هست. از این رو یه کتاب سترگ و عظیمه و بهترین کتاب نویسنده ش هست و همه دولت آبادی رو با کلیدر می شناسن. ولی هدایت چی؟ اونو با بوف کور می شناسن. بوف کور کتاب خوبیه ولی صلاحیت این رو نداره که به عنوان بهترین کتاب نویسنده ای باشه که در ایران بیشترین شهرت رو داره. بوف کور کتاب خوبیه. ممکنه خیلی هم خوب باشه. اما سترگ نیست. شاهکار نیست. و وقتی بهترین کتاب هدایت یه شاهکار نیست وضع بقیه شون هم معلومه. این جور کتابها زیاد هستن که خوبن یا خیلی خوبن ولی شاهکار کمه. این جور کتابا رو میشه تو حموم یا در عرض یه هفته نوشت و من میگم چنین کتابی برای نویسنده ش اونقدر تشخص دست و پا نمی کنه که یه شاهکار می تونه بکنه.
دوراس هم شاهکار نداره. دچار توهم نشید من نمی گم می رفته کتابی مثل خانواده ی تیبو یا کوارتت اسکندریه یا دن آرام می نوشته. نه توی روزگار ما تعریف شاهکار هم فرق کرده. جنگ صلح شاهکاره و در کنارش پیرمرد و دریا هم شاهکاره. قرار نیست چند جلد باشه یا خیلی عظیم باشه یا یه روایت تو درتو باشه. این روزها بازمانده روز هم یه شاهکار محسوب میشه (البته خیلی تخفیف دادم). ولی با این تخفیف هم حتی دوراس وسعش نمی رسه که یه کتاب از میان کتابهاشو به عنوان شاهکار معرفی کنه.
خب عین چی نوشتم. فقط می خواستم بگم که به یه نویسنده بیش از حد خودش گیر ندیم و دلیلی هم برای گیر دادن به دوراس بیش از بقیه نیست. حالا خیلی ها اونقد تو جو دوراس گم می شن که داستایوسکی رو پیش دوراس یه نویسنده ی مسخره می دونن.
چون که این گیرو ول کنید می گم:
دوراس به جز شیدایی لل.و.اشتاین کتاب خوب ننوشته. این خوب هم که می گم توهم شاهکار رو در شما ایجاد نکنه. منظورم از همون خوبهای نوع بوف کور. ولی نه در سطح اون. خوب بودن یه کتاب دلیل شاهکار بودنش نیست هرچند کتاب خیلی عالی باشه ولی بعضی کتابا هستن که هرچقدر عالی باشن یه چیز برای شاهکار شدن کم دارن. مثلا صید قزل آلا در آمریکا کتاب خیلی خوبیه ولی سترگ نیست در مقابلش به عنوان شاهکار در همون حجم «بیگانه» رو داریم و «سقوط» رو.
عاشقان دوراس نخونن، لطفا:
دوراس اونقدرها هم که بالا گفتم نویسنده بدی نیست ولی یه کم اغراق کردم تا به یه هدفی برسم وگرنه من خودم هم از دوراس بدم نمیاد و بعضی کتاباشو خیلی دوست دارم ولی لازم نیست معتاد دوراس بشیم.