تبليغاتX
اتاقی از آن خود
اتاقی از آن خود

"One morning I shot an elephant in my pajamas. How he got in my pajamas, I don't know."

یک روز دنیا را دیدم که توی شلوارم است. بهتر بگم توی پیژامه ام. از خواب بیدار شده بودم و نفهمیدم از کجا آمده است. خلاصه قی کردم. دنیا را استفراغ گرفت. آن زمان فراماسون بودم. همان احساسات نوستالژیک و ... دنیا توی پیژامه ام خاکستری شد. و من هم خودم را پیدا کردم که در قطار نشسته ام. بیگانه ای در قطار پر از سوفوکل توی کله اش. و چند برنو که توی شلوارم گذاشته بودم. مقصد لاس وگاس.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |