
قدم زنان در شانزه لیزه
موجودات مادی. راه رفتن سخت است. با پاهای برهنه. مجرد. البته کسی با من کاری نداشت. برای خواندن نشانه های هر چیز. هر چیز مادی. هیچ پوششی. مادی و مجرد. دریا و ساحل با صدفهایی در دل هر کدام. لاک پشتها که راه به ساحل می جویند. مادی و مجرد. عجیب. دریا هم همینطور. نمود رنگها. موجها. کف آلود. حریص. برای رفتن. آزردن من. سنگها را خیس میکند. برهنه اند و لیز. نگاهشان می کنم که جلوتر از من میروند. من هم دنبالشان. سنگها بسیار تیزند. هدفشان همین است. مرا زمین بزنند. موجودات مادی. همه از یک قماش اند. موجودات مادی. در اوّلی بیشتر شک دارم. و اینکه آنها نشانه های رنگینند. ماندن میان دو چیز. عین کار کردن با رنگها و حدود شفافیت آنها روی بوم نقاشی. و قطعا دست از توی آن رد میشود. تنها عیبش اینست که پاره می شود. این ساحل شنی تمامی ندارد. موجها و دریا هم. دریا از شرق و شمال و جنوب. حداقل شنها باهم فرقهایی دارند. صدفها هم دارند. آنهایی که زیر پای من له می شوند. قرچ قروچ. ولی موجها ندارند. نه، ندارند. آره که ندارند. حتی هدفشان. فقط می آیند. نه، یک هدفی دارند. برای هدفشان خیز برمی دارند. من تنها آدم این دور و اطرافم. پس هر لحظه یک علت غایی دارند. چه مسخره. نه آنقدرها مسخره. حداقل همه شان یکی اند. ما چهیچیکی نیستیم. فرق زیادی هم داریم. وهر لحظه هم یک علت غایی داریم. آنها را خیلی های دیگر تعیین می کنند. نه در کنار هم. بعداز هم. وجه محتوم مسموعات. در این میان گهگاه میان شنها تخمهایی هست. تخم لاک پشتهای زیادی. از تخم در آمده اند. بعضی هاشان. بچه لاک پشتهای زیادی باقی نمی مانند. افتخارشان اینست که به دریا برسند. خیلیهاشان نمی رسند. ولی هر چه باشد نا امید نیستند. حرکت را شروع می کنند. حرکت کمال اول برای موجود بالقوه، از آنرو که بالقوه است. موجود بالقوه. یکی به من گفت در این شک دارد. یک دوستی. آن قدیمها (اضافه کرد : در مورد ما.) نه موج. در مورد موج هست. حرکت اولین کمال اوست که به علت غایی اش برسد. کشیدن من در کام خود. کف آلود و حریص. اژدهایی که دهان باز کرده است. با دندانهای سفید. و صورت سبز. حرکت من هم با همین افکار. همه چیز دور و برم علل یکسان دارند. مرا پیش صورت مثالی ام بفرست. حاوی و محوی را یکی کن. عرضی از اعراض. اینها را من نخواستم. برای ما که نیست. همه چیز برای موجودات است. و ما وهمیم. همان دوستم گفت. آدم دروغگویی نبود. وجه محتوم مبصرات. این بهتر است تا حیوان بودن. از طبایع جزئیه. یکی بدتر از دیگری. می فهمی که. آدم سنگ. سنگ آدم. چه فرقی کرد. همه علت دارند. آنهم غایی. و شعور برای همه. عارف مشربان. خوششان می آمد بهشان بگویی، پدرسگ؟ همان وهم بهتر است. نه برای مجرد و نه برای ماده. صدفهای زیر پایمان که خالی می شوند. موجها می برند و می آورند. در تلاشی پوچ برای هدفشان. من دور از دسترس در روی صخره ای دور نشسته ام و به دریا می خندم. مسخره. هه هه. ما که مجرد نیستیم. مگر هستیم.؟ هستیم یا نیستیم. در هر دو حالت هستند کسانی که بگویند:« اوهــــــــــــــوی، آدم بی شعور. فاعل بالطبع، بی غایت، بی اراده.» پس من به دریا گفته ام که مرا در کام خود گیر؟ به خدا قسم من چنین حرفی نزده ام. برای حرکات و نه برای همه معلولات. و من از همین جای ساحل با صدای قرچ قروچ صدفها زیر پاهای برهنه ام و مواد لزج آنها روی پاهایم، برگشتم. جواهر شاغل حیّز. ما و مواد لزج روی پاهایمان. این جور چیزها را نمی شود گفت. برگشتم تا به پارک بروم ولی وقتی از جلوی خانه می گذشتم، صدای نکره دوستم باعث شد سری به آنجا بزنم. از قرار منتظرم بوده.
« هی، هیچ می دونی فضای زیادی اشغال کرده ای.»
و من دست خودم نبود. هیچ به فکرم نیفتاد که او چهار سال است پدر خودش را درآورده که حداقل دو کیلویی وزن کم کند. و تازگی ها به صرافت افتاده بود که کمی وزن کم کرده است.
« مرتیکه، کجای من چاقه. نصف عمرتو ورزش کرده ام که وزنم کم شه حالا تو بی شعور تازه اومدی می گی زیاد فضا اشغال کردی. آدم از دستت عاصی می شه. از من می شنفی بعد از این جلو من صداتو ببر.»
« خب من منظوری ندارم. فقط می گم که تو یه روزی توی ماده المواد بوده ای و حالا جای زیادتری اشغال کرده ای. تو هم از ماده المواد بوده ای. هیولای اولی.»
مثل اینکه داشتم وضع را خراب می کردم. آن "بی شعور"ش هم خیلی بهم برخورد. آنجا نشسته بود و غرغر می کرد. اعصابش خراب شده بود. باید فلنگ را می بستم. در میان جای های بسیار زیادم گاه های کوتاه بود و در گاه های کوتاهم جای های بلند. و هیچ نمی فهمیدم که چرا بود و کی و کجا. فقط می شد گفت که هیچ کدام را نمی شود گفت. صور حساسّیت. فقط مانده بود بروم و به پدر م که داشت گلها را آب می داد بگویم که پدر میان تو و اون سوسکهای لای برگ گلها هیچ فرقی نیست. و بخوام بهترش بکنم بگم که، خب منظورم اینه که هردوتون یه زمانی مابین دو گاه بسیار بلند که در جای بسیار کمی هم بوده، یکی بوده این. در واقع پدر، می خوام از این به بعد صدات بزنم بابا هیولا اولا. دیگر موقع ایستادن نبود. می بایست به طرف پارک راه می افتادم. راه می افتادم به … افتادم به … یک بار افتادم به چاهی. از آن به بعد از چاه می ترسم. همانطور که با پاهای برهنه به طرف پارک راه می افتادم، به صرافت کفشهای ورنی ام افتادم که از پاریس خریدم و اولین تجربه ام با آن قدم زدن در شانزه لیزه بود. با آن قدم میزدم و پرواز می کردم. ده سال بیشتر می گذرد ار آن موقعی که در شانزه لیزه بودم . . . . . . . .

«مورچــگانی که بر پـهـنه ی دشـت راه مـی رونـد». شـــاید افــراد ژنــرال فــرانـکو باشـند کــه مــرگ را برای جمهوریخواهان به ارمغان می آورند. و شاید اشتیاق او این باشد، و نه در واقعیت. و این هیچ ناخودآگاهی نیست که آگاهانه با دست به ظهور برسد. و شـاید آن فیلهایی که در ابتدا پر مـلات بودنـد و حـال با پاهای عنکبوتی وول می خورند، توتالیتاریسم محبوب او باشند که در ناخودآگاه خود آن را می بیند که تضعیف می شود. و آن عصـاها، تکـیه گاهان دیکتاتورها باشند که او برای آنها در انتهای زوالشان متصور می شود تا نیافتند. شـخصی بـا غـرور مسلم، توتالیتاریسم را خـواهد پسندید، هـرچند ناخـودآگاه او این کـشش را دیرتر ظاهر کند. فیلی هم که قدرت بر زین خود دارد در بی کران ابرهاست و دورتر از همه. نـاخودآگاهی که به ظـهور برسد هیچگاه لایه های زیرین خود را آشکار نخواهد کرد، و شاید حتی به ظهور هم نرسد. شاید آنها-نقاشان سوررئال- بگـویند که می خواهند تصاویر ناخودآگاه خور را در بوم نقاشی ثبت کنند اما بیشتر ناخودآگاه موردپسند کاپیتالیسم را آگاهانه ثبت می کنند و هیچ چیزی نیست که از درون برآید. برای ما تفسیرهای دالی یا دوستانش یا مفسران تحت سلطه ی کاپیتالیسم مهم نیست که هرچه خود بخواهند را به خورد خـرده بورژواها بدهند، برای ما آن نبوغ خالـص به کــار رفته در نقاشی است که مهم است و آن هنر ناب. برای ما تفسیرهای بیشماری که از آنها می شود شیرین است. برای ما این خوشایند است که دهها سال بعد از کشیده شدن «تداوم حافظه» در مورد مورچه هایی که به جان ساعتی افتاده اند فلسفه بافی کنیم.

Amerika. همان نوایی که پیانویی با بی نهایت کلید بیرون می دهد. با این پیانو نمی توان هیچ آهنگی زد. چون نمی دانی کلیدی که فشار خواهی داد چه صدایی دارد. پس زندگی در افسانه 1900 غیر ممکن است. کارگرانی که در اوایل قرن بیستم در سواحل مدیترانه سوار کشتی ها می شدند و در آرزوی سرزمینی افسانه ای راهی غرب می شدند. اما او در ایستگاه غرب پیاده نشد. از نیمه راه برگشت. او بود که استاد جاز را کوبید. اما هنگام پیاده شدن از کشتی تا نیمه های پله های ان رفت و شهری مه آلود با کوچه ها و خیابانهای بیشمار و بی انتها دید خود را در آن متصور شد که گیج و منگ دنبال کوچه و نشانی درست می گردد. او خود را مقابل چندراهی یافت و از همان راه که آمده بود، برگشت. تورناتوره برای خود یک قهرمان ساخت و ترجیح داد او را در ایستگاه غرب در کشتی جا بگذارد و او در کشتی، همراه کشتی منفجر شد. در واقع این غرب بود که از دست او عصبی بود و نتوانسته بود لباس خود را به او بپوشاند. جوزپه تورناتوره را همه به خاطر Nuovo Cinema Paradiso و The Legend of 1900 و اینگونه کارهایش دوست دارند. اما من سقف های چکان Pura Formalite را دوست دارم. جر و بحث های نویسنده و دوستدار آثار او در مقام پلیس و برگشت ورق در هر لحظه به نفع دیگری را دوست داشتم. انیو موریکنه را که همیشه دوست دارم. ژرار دو پاردیو را دوست داشتم و رومان پولانسکی را. رویاها و کابوس ها و ترسهای نویسنده را، فضاهای ناتورالیستی را، گره افکنی های پلیسی را، و صحنه ای که دستمالی خونین از پنجره به بیرون پرت می شود رانیز دوست داشتم.

«من می خواهم یک دلقک باشم». استعدادش را دارد. با سیب آدمش. با موشش. با موشش تا در سیرک دنبالش گربه بدوانند. اما کار او این نیست. زیاد حرف نمی زند. شاید خود نخواهد اما مانند تک تیراندازهاییست که ماموریت سری دارند. زیاد دور و برش می پلکند. زیر آبهای نیلگون، درون صدها تن اهن و فولاد، و در جامعه ای میان شهر انبار مهمات جنگ جهانی، او بهتر از همه است. او نباید دلقک بشود. او باید یک قهرمان باشد. او یک قهرمان است. بیشتر از همه مرا یاد ژان باتیست کلمانس می اندازد، زمانیکه مدال یک افسر را می دزدد. مالکه را قهرمان کرد و با سر به زمین کوباند. میدانی که گراس را می گویم. مالکه خود خودش بود. بعد از آنکه کلی خودش را گول زد و مسیح شد و طبال زمانه، تازه یادش آمد که در کودکی می خواسته دلقک باشد ولی یک دفعه سر از نهضت جوانان نازی در آورد. اما ما با او کاری نداریم. چه مسیح باشد چه یهودا. ما وقتی «طبل حلبی» را می خوانیم با مخلوق او کار داریم. سر و کار ما با جهانی دیگر است که از آنچه ما اکنون واقعیت می نامیم جداست. دنیایی که شاید به این دنیا بی اعتنا باشد. ما با هنر کار داریم. برای ما واقعیت اینجهانی چیزی جز خیال نیست. ما فقط می بینیم که گراس چه خوب ادای رابله را در آورده یا که اسکار چه خوب طبل می زند.

در پس زمینه آرشه کشیده می شود.در پس آن فکری بوده است.ویولنیست یا رهبر نیست.شخصی است در صد و پنجاه سال پیش که هنگام گذشتن از کوچه های پاریس میان شور و شوق و سپس در سکوت کوچه های پرت پاریس یا محله های دور از جریان مقاومت پاریس، اینها، این نتها از جلوی چشمش رد می شده اند. و از کوچه های پرت، می آمده است درست وسط شانزه لیزه و به کافه های پر شور و شر می رفته است. امروز برلیوز درست جلوی چشم من نشسته بود، اما من چشمهایم را بسته بودم و وقتی باز کردم که دو ساعت گذشته بود. صفحه تمام شده بود. برداشته بودندش. به خواب رفته بودم، همانی که لوئی برلیوز این آهنگ را در آن شنید و از خواب برخاست و نوشت تا من صد و پنجاه سال بعد با آن به درون نوستالژی سقوط کنم. شبیه آنتوان روکانتن هستم. خیلی شبیه ولی از بعضی جهات. پس از فارغ شدن از دنیا، با آن مسابقه ی بوکس می دهم. ناخواسته. ندانسته. البته بدم هم نمی آید. به خودم می آیم و می بینم که « سالهای سگی» گونتر گراس پیش رویم است. می خوانمش، و در پس آن نوای برلیوز مرا از زندگی فلاکت بار دور می کند. و با گراس زندگی را روایت می کنم در حالیکه از دور به آن نگاه می کنم.