
. . . برای آخرین بار در شانزه لیزه بودم. روزی رویا بود. شاید بیشتر. امید نبود. آن روزها نبود. این روزها هم نیست. هرچه هست آن روزها امید نبود و در شانزه لیزه بودن رویا بود. خوب یادم می آید. ولی حال من در شانزه لیزه بودم. بسیار عادی قدم می زدم. شاید خیلی از مغازه ها را می شناختم، شاید ساختمانها را هم. آسفالت های کف خیابان برای کفش های ورنی ام آشنا بود. می دانم که آشنا بود. مگر چه بود؟ و هوایی که به صورتم می خورد. مه در شانزه لیزه، آدمهایی که اعورانه به آدم می نگرند. آدمهای دیگری هستند که از صورتهای شرقی اعراض می کنند. هه هه. فکر می کنند که هستند؟ یک وجه اشتراک دارند. همه خندانند. و من می دانم. می دانم که آنها خندانند. و بی اعتنا هستند. البته فقط صورتشان. می دانم برای چه خوشحالند. من بی تفاوت می گذرم. بی تفاوت به همه چیز شانزه لیزه. این خیابان رویاها. حتی به مجسمه های دیوید جعلی که به ده هزار دلار می فروشند. آن هم درست بغل گوش لوور. لابد از آنژ هم خجالت نمی کشند. اینها معمولا آدمهای خجولی نیستند. و اینجا سقراط راست می گوید. عوضش این دیوارها شرم دارند. شرم دارند به آنچه که به شانزه لیزه مشهور است نگاه کنند. به آنچه که خود آن را ساخته اند. فرزند ناخلف پاریس. به دست نااهلان افتاده است. لابد همین را می گویند. و می گویند کاش می توانستیم روی این مردم خراب شویم. شانزه لیزه شکوه چندانی ندارد. چراغهای سبز و زرد همه جا به چشم می خورد. فکر نمی کنم هیچ کجای دنیا بشود چنین سلیقه ای به خرج داد. شانزه لیزه ولگرد ندارد. کوچه های قدیم شهر ما داشت. پیاده روهامان هم تنگ بود. اینجا پیاده روها خیلی عریض اند. فقط مشکل اینست که مردم عین مور و ملخ ریخته اند بیرون. عینهو مور و ملخ. و عین خیالشان نیست که هوا چند درجه زیر صفر است. می گویند و می خندند و ول می گردنند. این چیزی است که باعث تنگ شدن پیاده روها می شود. ظاهرا اینجا بیشتر از کوچه های شهر ما ولگرد دارد. می آیند برای گردش و دید و بازدید. لوور و سن. پل سن فرانسیس و کلبه های پنج هزار دلاری. پارکهای بزرگ با نیمکتهای طویل. آدمهای روی آنها. روزنامه می خوانند. صورتشان پشت آن ناپیداست. نمی توان نقابشان را کشید. اینها باعث می شود که من، هرچند بخواهم، نتوانم از کنارشان بی تفاوت بگذرم. و آنها لابد تقصیری ندارند که چپ چپ به من نگه می کنند. لابد حمیت به خرج می دهند که مرا لت و پار نمی کنند. آخر خودم هم می دانم، خیلی بد نگاه می کنم. آدمهای اینجا خوشند و همین خوشی و طرز خنده شان زعارتشان را روشن می سازد. ولی هرچه باشد من برای همین یک مشت گره گوری رحمم می آید. می دانم که درونشان قیه می کشند. قیه های طولانی دارند. ولی این امشبی را مجبورند به روی خود نیاورند. کار غلطی است. اشتباه است که آدم به آنها رحم کند. تجربه های زیادی دارند. پشت گردنشان تفته شده. این تضریب ها کارگر نیست. خطرناکتر آنهایند که از پشت می آیند. خطرناکتر، چون نمی بینیمشان. نمی فهمی که به تو نگاه می کنند یا نه. هرچند شاید برای آنها مهم نباشد. آنها دنبال خوشی خودشانند. من بارهاست از اینجا گذشته ام. برای من چیز تازه ای ندارد. شاید برای آنها داشته باشد. گالری های روی دیوار و تئاترهای خیابانی. در مورد موضوعاتی که خوششان می آید ببینند و بشنفند. آمده اند چیزهای تازه ببینند ولی در واقع منتظرند انتظاراتشان برآورده شود. دنبال اسمهای آشنا می گردند. پیدا نمی کنند. و تحقیر می شوند. هرچند وقت برگشتن خنده روی لبهایشان خشک نشده است. هاهاها. اینجا برای من تمام اسمها آشناست. ما اینها را قبلا تجربه کرده ایم. من دیگر برای اینجور چیزها وقت ندارم. شاید خیلی وقت داشته باشم سرم را بیاورم بالا و آن چراغهای سبز و نارنجی را نگاه کنم. همین است شاهکار شانزه لیزه. من تصور می کردم کسانی که به شانزه لیزه می آیند، می روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند. ولی چهره های آشنایی هست. لابد می روند و در یک کافه خیابانی می نشینند و سیگار برگ لب دهانشان می گذارند و مارتینی بالا می اندازند. بعد هم در این تنگنای پیاده روهای شانزه لیزه تلو تلو می خورند. خود را شناخته اند و می خواهند از یاد برند که هستند. احساس می کنم که خوابهایشان نیز آشفته باشد. ظاهرا زیاد رغبتی به ترک شانزه لیزه ندارند. چون شب است و خواب در انتظارشان است و آنها هیچ دوست ندارند کابوس ببینند. همین دلایل است که تعداد بطرهای مارتینی را زیاد می کند و آبش را کمتر. . . . . . . .
.