
. . . شانزه لیزه، شاید اسمی با مسما، و تلفظی عجیب، مثل برگهای درختان برای آن یارو کوره. شاید سختتر از آن. یک قاشق سیاهچال چگال. یا اینکه صورت مثالی تو درست ذل بزند به تو. آنقدر سخت. آنقدر سخت که بمانی آن چراغهای بنجل شانزه لیزه است که می بینی یا نه. به آن سختی. اگر هست آیا می بینی؟ تو هستی که می بینی؟ آن یارو بعید می داند. نه، نه همه که اسپینوزا نمی شوند. می گوید که بعید می داند. خیلی ها اصلا نمی دانند. خیلی های دیگر هم دوست دارند که بگویند نمی دانند. عجیب است. به فکر آدم هم نمی رسد. آخر چطور می شود؟ خیلی دور است. شاید هم راست گفته. آدم دروغگویی نبود. خودم خوب می شناسمش. آن یارو که می گفت آن چراغهایی- که چراغ نیستند- را نمی بینیم کمی نزدیکتر است. آره، حتما. خیلی نزدیکتر است. مضحک است که می گویم نزدیک. چون اصلا نمی شود گفت نزدیک. خیلی بیشتر از این حرفها. خلاصه چیزهایی در گوشم پچ پچ کرد و رفت که ما نمی بینیم، هیچ، آنها هم هیچ نیستند. نه وجهی نه محتومجاتی. حال، من، اینجا، شانزه لیزه. کنار دارندگان چیزهای بزرگ و کژ و مژ در کله هایشان. قدم می زنم. هی رد می شوند. خیلی زیادند، مانده ام که رنگند؟ دست از تویشان رد می شود، شفافند، چه اند؟ می دانند که کوچکند یا نـ اصلا مگر خودت می دانی خیلی بزرگی این را ما همه می دانیم خیلی بزرگی بزرگ بزرگ اندازه فیل پیش آدمهای کوچولو موچولو لابد همینطوره نه اینطور فکر می کنی بکن هر جور دلت می خواهد فکر بکن اصلا فکر نکن چرا فکر اصلــ مگر چت شده عصبی هستی تو عصبی هستــ نه نه اینجا نبود که یک جای دیگر بود قهوه خانه ای در رم بود قهوه خانه ای میخانه ای ماندی که چه بگویی ها مانده بودی مانده بود بودی کجا حرفه ات آره حرف حرفه ات بود گفتند و گفتند لب و لوچه شان ریخت بیرون فکشان در آمد تا جناب آقای متخصص چیزی بگویند آنها را چه خیال کرده بودند ساکت ماندی چه فکر می کنیــ من برای آنها چه بگویم هی من زیاد بالا انداخته بودم هی هی کجایی ضمنا هی صداتو بریدی ضمنا من واسه این بیکاره ها واسه این مردم کور و کچل دهن باز نمی کنم چی بگم شخصیت شان آنقدر ها هم بالا نیست فکر می کنند همه شان یک پا متخصص اند ساکت مانـ ببر ببر کور و کچل و کور کچل دیدی که نیستند فهمیدی که نیستند همیشه همینطور است به روی خودت نمیاری که کور و کچل دهن باز می کنی ازش بیرون میاد کور و کچل گره گوری خل و چل بیکاره عوام الناس تو حتی آن هم نیستی هیچی نتونستی بگی نه اینکه نخوای نتونستیـ اینو دیگه همه میدونن که من متخصصه اون کار هستـ کور و کچل من دیگه از جیک و پوکت خبر دارم نمی دونی مفتی کارشناسی به زور دو تا از همون آشناهات که حالا می بینی پشت می کنی بهشون و هی می گی کور و کچل کور کچل فرتی افتادی پایین شالاپی از خود بی خود بودیـ خب این درسته که از خود بی خود بودم لعنتی تو نمی دونی این مارتینی چقدر غلیـ تند نرو تند نرو هیچی هم بالا نینداخته بودی قبل از تو حرف می زدن و وقتی رسیدی نشستی اونجا و تا مارتینی تو رو بیارن بحث تموم شده بود و تو تا اون موقع هیچی بالا نینداخته بودی ولی وقتی بحث تموم شد به اون پیشخدمت گفتی هی یکی دیگه بدبخت اون موقع تو کجــ اوهوی خله من اصلا حالم خوش نبود اومدم خودمو انداختم روی صندلی هیچی هم به هیچ کس نگفتم اصلا از بحثشون هیچی نشنیدم پیشخدمت هم خودش عادت منو می دونه زودی اومد یه بطر گذاشـ همان آش و همان کاسه حرفهای دیروز و فردا تو هیچ فرقی نکردی دیوونه با دهن باز من و من میکنیـ هی تو حرف نزدم که نزدم به تو چـه اصلا من آنها را داخل آدم می دونم ها چی فکر کردیــ کور و کچل بله همون حرفهای پشت سرت برات یه کم خوبه آره دلقک دیوونه با دهن باز من من کنون تو خیابونا ول ول بر می گردند بهت می خندند آره بهت می خندنــ اینها مهم نیست من بیشتر از همه شون اینجاها رو بلدم من عمرمو اینجا گذروندم مگه اونها کی هستند تازه از شیر جداشون کردنـ خب همین بزرگترین افتخارت اینه شانزه لیزه رو بهتر از همه می شناسم شاهکار کردی کولاک آره آن میخانه هم زیاد بوده ای نه هی تو هم یه چیزی بگو هی حواست کجاست نه دارم می افتم چرا اینجا همه ش سبزه بعد که یکی گفت چی انداختی حالت جا بود تند هم جوابشو دادی آره ماجرا همین بود آره انداخته بودی بهت حق می دم همیشه انداخته ای یادت رفت راست راست رفتی طرف توالت رسیدی که به درش یادت اومد خودتو کوبوندی بهش آره دیگه حرف هم پیدا نکرده بودی اینج اینج جا چـ چـ چـ چقد سبزه هر هر هر ابله ابله ابلهی ابلهی ناراحت بودی یا خوشحال نمایش خوبی بود به خودت آفرین می گفتی ولی از دیگرون مطمئن نبودی نه نه مطمئن نبودی با خودت کلنجار می رفتی دلقک تئاترت تماشاگری نداشت درست بهشون شک کرده بودی من هم که نبودمــ ت ت تو ی مردکه ی لا ابالی بی شعور خل وضع پس کجا بودی عوضی مغز منو که برده بودی با اون چرند و پرندات وجه محتوم مبصرات وجه محتوم مسموعات حرف می زدی حرف که چی بگم داد داد می زدی فریاد آره بهتر اینه فریاد می کشیدی آره فریاد فریاد بلند فریاد می کشیدی از دست مردم طاعونی کور کر لال سقوط کرده سوسک کرگدن سخنرانی می کردی فکر می کنی که مثلا تنها دانایی این لقبهارو واسه خودت انتخاب کردی با خودت ببرشون به گور مردک بی عرضه طاس هستی و میلیونر یک کوسه ی بزرگ هم گرفته بودی خب فخر می فروشیدی ولی بیچاره من بهت رحمم میاد اون کوسه ت رو هم که خوردنش ولی خوب توجیهش می کردی حیف شــ مردم همدیگه رو می شناسن هر قدر هم که خودتو خسته کنی توی هفده تا شورش شرکت داشته سی و هفت بار بهش سوءقصد کرده ن مردم که به گورش تف می ندازنـ پ پدر سوخته تو با دنیا مشکل داری من که گفتم اونهارو آدم حساب نمی کنـ راست می گی حق با توه اونجا بیست لیوان مارتینی یا گریپا بالا انداخته باشی اونا که بیشتر می ندازن پس چطور بهتر از تو از همه چیز خبر دارن لابد روی تو زیادتر اثر داره نه آره این جور چیزها هست مردم پشت سرشون چشم دارن شبها می دونی که دست و پاشو گم می کنه بچگی خیلی تو لحافش می شاشیده ماجرای صدف صدفها وای ای صدف صدفها اوه پدر منم منم واسه منم صدف وای صدفه قرچ قروچ توی کله ی آدم میان کیک پرت کردن توی صورت تو خیابون ریسه رفتن مردم زمین خوردن این ور اون ور حرفهای بیربط خوبه حافظه ات رو از دست ندادی گوش می کنی از خاطرات لذت می بری ها صد لیوان گریپا عجب ولعی همراه پدر بالا آوردی روش آره میخانه های حومه ی لندن بله بله توی کشتی مارگرت نمی دونم چی چی ملوان اول بودم مسئولیت سختی نبود همینها بود آره تا جائیکه یادم هست یواش یواش دلم به حالت می سوزه اینجا روی سنگ فرشهای شانزه لیزه تق و توق کفشهای ورنی اش بود. چراغها سرجایشان بودند. چراغهایی که به سیاهی می زدند. با روبانهای قرمز دورشان. بایست از کنارشان بگذری. آرام. عین مار. بهشان توجه نکنی. محض احتیاط. بهشان گوش هم نکنی. . . یک تف دیگه افتاد روش مثل اینکه بارون اومده باشه حالا وقت داری بیا بالا بیا بالا یالا بیا بالا عجب خیلی فکر نمی کنم آدم اهه اهه روی نیمکت که قی نمی کنن جوون ببخشید زیاد گریپا بالا انداختم ابله چی فکر می کنی فکر می کنی اونا از اون جای گرم و نرم بلند شدن دنبال تو این همه راهو گز کرده ن که ببینن تو گریپا بالا انداختی یا نه چی فکر می کنی فکر می کنی که همه تو رو می شناسن سر قبرش قی می کنی بله درک میکنم نباید هیچ مشکوک باشه خب تو دلقک خوبی هستی تو همین شغل بمون شانزه لیزه با همان چراغهای سبز و نارنجی قی آورش برگشته بود و پشت سر آدم چشمک می زد. و چراغهای گازی مردم را به جمع شدن به دور خودش دعوت می کرد. عجب پتیاره ایست این شانزه لیزه. در پارک شهر خودشان بود. یک لحظه از قدم زدن خسته شد. ایستاد. روی نیمکتی نشست. هنوز ننشسته بلند شد. با این حال در دور و اطراف کسی نبود. اینجا معمولا کسی نیست باز شروع به قدم زدن کرد. با پاهای برهنه. شاهد همه چیز از کوچک و بزرگ. برگها که خش خش میکردند. می خواندشان. سرش یکجا نمی ماند. جلوتر می رفت. نیمکت های خالی. چه بهتر که خالی. نه مثل آنجا. با آنهای خل و چل. لال و کور و کر و شل. بعضی ها هم که بهتر می دانی اعور. از همه بدتر. سالمهاشان. هر چه شان سالم باشد، یک چیزشان نیست. راست، چپ، هر دم عقب، قاه قاه. جلو، عقب ، سر بالا، یک آشنا، قاه قاه. جلو، سر پایین، معشوق قبلی، جلو تازه اش، قاه قاه. زبانشان عین روغن جز و ولز می کند. و کنار چنار می ایستند عین دست فروش ها آدم دورشان جمع می کنند. گشادها را تنگ می کنند. یک فضله بیافتد وسطشان، حالشان جا بیاید. صدای برگهای زیر پایش مثل صدای آت و آشغالهای نایلونی بود در خیابانهای اصلی شهر و جای خالیشان در روی آسفالت و سنگ فرشهای شانزه لیزه کنار آشغالهای زیاد دیگر. وسط آنها نمی افتد جلوی پای من می افتد. پنجره ای که بالای سرت باز می شود. تف است یا تفاله چای. حیف نبود. استاگیرا که می ماندیم. پای برهنه مان را روی جاپاهای نوه شاگرد نادان می گذاشتیم، که شاگردش مثل بچه ها با آتش بازی می کرد. آتش از طبیعیات. طبیعیات. عالم ما که زیرین است. هادس شده است جای ما، نه؟ نه. کون و فساد آقا بالاسر عالم علوی. همه شان سرشان به یک سنگ می خورد. اینقدر زر نزنیم. حدهای بین محیط و محاط. چه خاک بر سر شده ایم. سفلی بالای علوی. زبانم لال خدا لگد می کنیم. «بیشتر لگد کن قوام می آید.» گل لگد می کنیم، گل لگد کردنی! و هردو را ما می بینیم. چیزهای دیگر شاید نبینند. چیزهای دیگر در گاه های دیگر، در جای های دیگر. شاید هم در گاه من، جای من، خود من. چیز دیگر می بینیم. عادت کرده. خوش منتَظرات. پشتک وارو می زنی روی دنیا. روی تابلو، امتیازهای خوب خوب میـبینی. همان حال که پشتک وارویت را می زنی. عجبا. چطور می بینی. کارم شده است پشتک وارو زدن. ولی این روزها بیشتر قدم می زنم. مشائی. لیسه. نتیجه های خوب روی تابلو. مُثُل امری مجرد. برای او که می گفت «ما افلاطونیان» و یک چیزهای دیگر هم گفت. بعدها گفت. مغالطه و مناقشه می کردند، جاهلان، که او می گفت. نه، جاهلان نه، جدلیان. آنهایی که دوستدار نبودند بل خودش بودند، بیشتر جوش می خوردند. عینهو سیر و سرکه. پشت کرده بود به جدلشان. حکما پنبه توی گوشش کرده بود. لوحش روی دستش، دواتش روی تخته سنگ، خودش روی نیمکت، پسره ی ناقلای آتشباز پهلویش. می نوشت از موجبه و سالبه و کلیه و شخصیه و شرطیه و عملیه. اشرف انسانها. اشرف انسانها که اشرف علم می دانست. نمی دانم می دانست یا نه. ما که جز آن همه چیز می دانیم. همه چیز ما پشتک وارو. صورتمان، ماده ی مان را لگد می کند. ببین مانده ایم به چه بدبختی ای. فایده ای ندارد. هیچ فایده ای. بُکُش و برو. بکش و برو. از ارمینیاس و بوطیقا تا نیقوماخس. بی انصاف آن همه را خودش گفته. می دانی که به ما چه می گویند. « اوهـــــوی، آدم بی شعور، فاعل بالطبع، بی غایت، بی اراده. بی خود کرده ن. زبونتو گاز بگیر. لبتو گاز بگیر. دهنتو گاز بگیر. دندونتو گاز بگیر. گاز بگیر. گاز بگیر. آدم سگ. سگ آدم. لاف می زدیم [ پارس می کردیم ] از علم به وجود مطلق و حقیقت وجود و علل و احوال و اوصاف و چه و چه. اول کلیات مجسم و محسوسات موهوم، بعد همه شانیک چیز، خاصِّ محسوسات. به خدا من اینقدر حوصله ندارم که هر لحظه یکی بیاید و بگوید دانسته که هیچ نمی دانسته. بعد تازه مانده است ده گانه، پنجگانه. هیولی و صورت. همه می توانند خر شوند. بعضی جلوی من، خر شده اند. باور ندارم که همه از یکی اند. آخر بعضی ها بالقوه ی خر شدن نیستند. انصاف نیست یکی بگیریشان. بعد حتما می گوید که دست خودم نبود. خود به خود. یکهویی. عرضی بود، حلول کرد. خر شدن و خر بودن، جدا نمی شوند، جاویدند. یک جایی هست که حتما به بن بست می رسی. ساکن خواهی شد. من هم خواهم شد. نه در گاهی دور. در گاهی نزدیک. همین چند دقیقه بعد. می خواهم بروم به یک رستوران ایتالیایی. غذای ژاپنی بخورم با قهوه ی تلخ انگلیسی که در ظرف چینی، یک خدمتکار سیسیلی سرو میکند روی میزی آلمانی که سنگهای زیر آن از سوئیس است. در فرانسه. سنگی که عوض شده است. از صورتی، تا اجماع در صورتی دیگر. همه یک حرف است. آدم بودی، مردی، خاک شدی، شیشه ات کردند، روی یک میز چوبی، در یک قهوه خانه ای یک نفر از جنس خودت، با همان صورت، رویت چای می خورد. چای نه، قهوه. شاید هم از جنس خودت نباشد که من شنیده ام صورت و ماده از هم جدا نشوند. انسانیت صورت، حیوانیت ماده. شاید از جنس خودت نباشد، یارو ماده اش چیز دیگری بوده، بالقوه بوده، بالفعل شده، ولی از کجا معلوم تو چیز درستی می بینی. چندش آور است. چندش آورتر از آبهای زلال جوبهای شانزه لیزه. پشتک وارو زدیم، مردیم، بیمه داشتیم، صورتمان عوض شد. شدیم چک های ده هزار دلاری. شاید هم از اول همان بودیم. در چشم بعضی ها. از کجا می دانی آنها چه می بینند. حتما تا حال فهمیده ای من در خیرالامور جلو هستم. خیلی جلوتر. خیرالامور. خیرالزمور. خیرالزبور. خیرالزنبور. خیلزنبور. خیل زنبورها. وزوزشان. وزوز زنبورها. تواین هوای سرد. توی مه. توی مه زنبور دیده ای؟ یک زنبوری است ولمان نمی کند، تا نیش نزند. توی هوای ابری، آنهم. خیلی ها اگر می دانستند، که اگر بیایند و وزوزهای زیادی بکنند، بعدها خیلی های دیگر بهشان می گویند زنبور، وزوز نمی کردند. حرکت آغاز نمی نمودند. ناقص نمی بودند که حرکت کنند. دست خودشان که نیست. قصری نیست شوقی است. من به گور پدرم بخندم، باقوه ی بالفعل شده را صرف بالفعل بکنم. ماده المواد. ما توی آن. هل دادند. هلمان دادند. از آنجا که بودیم. هلمان دادند. علل فاعله. علل فاعله مان بود علت مادیمان، آنهم علت صوری است، سر نخ را بگیری می رسی علت غایی. حالا علت فاعله شد علت غایی. فعل صرف شد قوه ی صرف. عجبا. آماده برای شدن. اینکه ما بودیم. اینکه ما بودیم، او شدیم. عاقل و معقول و عالم و معلوم. می چپانیم توی یک چیز. همه چیز می تواند بشود. در حالیکه عین دیوار بتن است. با سر بکوبی سرت می شکند، آن نمی شکند. شاید می گفته اند سوراخ می شود. غیر از حرکت مسترید تحولات دیگر دارند. زبانمان لال، مثل اینکه جز خودش هیچ سرش نمی شود. قائم به ذات است، نیست به ماسوایش که ماسوایش ناقص است و علمش به ذات خودش است. این چه زنبورهایی بودند شاشیدند به همه عالم. سر و صورت مردم. روی نیمکت می نشسته، تکان نمی خورده. محرک کل وجود جاذبه ی زیبایی است. شاخ در می آورد، آدم. زنبور هم زنبور قدیم. برای خودشان خدا بوده اند. عله العلل. بی حرکت که حرکت از وجود نقص است، به سوی کمال در حالیکه او کامل است، بی حرکت. مثل زنبورهای قدیم که می نشستند روی نیمکت،. حرکت بی حرکت. حرکت. بی حرکت. من در هر حال خدا که نیستم. خدا را چه دیدی یک روز دیدی شدم. از فاعله مان رسیدیم به غایتمان که همان ماده ی مان باشد و آن صورتمان بود که تمام وقت داشتیمش. همه اش خدا بوده ایم نمی دانسته ایم. من الآن راه می روم. به سوی غایت. غایتم آخرش قهوه است، با یک آهنگ نرم فرانسوی بغلش. جلوی یک میخانه پاهایم ایستادند. پاهایم جلوتر می رفتند و زودتر رسیدند. ساختمانی بود بالایش خانه ای. خوب شد تفاله نریختند، تف نینداختند. آدم نیستند. نیستند. مگر چیست؟ خب باشند. گاو، فوقش گاوبان. با زبان خودش باهاش حرف می زنند. خیلی ها دیوانه اند، خیلی ها هم دیوانه باز. دیوانه تر از آنه. دارالمجانین. توی دارلالمجانین کمتر کسی ورزش می کند. ما ولی پشتک وارو می زنیم. صورت مردگان را لگد می کنیم، می افتیم که. توی دارالمجانین. حیف. حیف. حیف. توی دار المجانین. به بعضی ها دوا می دهند. زوزه بکش. اووووو. زوزه بکش. توی دارالمجانین. اووووو. هرم نفسهای میخوران در اولین قدم، صورتم را گرم کرد. من هم شدم تبدار مثل آنها. زبانم لال. خدا نکند، نکنم این کار را. شیشه های قهوه خانه بخار گرفته بود. وقتی در را باز کرد قیژ قیژ صدا داد. پنبه کرده بود توی گوشش، به جهل و جدل گوش نمی داد که لامذهب. کفشهای ورنی اش روی کف چوبی قهوه خانه صدا داد. تلق، تولوق. رفت گوشه ترین گوشه. هیچکس نبیندش. فکر می کرد که چه شرابی سفارش بدهد، بهتر است؟