تبليغاتX
اتاقی از آن خود
اتاقی از آن خود

صحنه ای از فیلم آدمکشها با بازی برت لنکستر

تعداد برنامه های به دردبخور صدا و سیما به تعداد انگشتان دست هم نمی رسه. می شه ازشون نام برد: مستند ۴، روایت ۴ و بقیه اش هم یادم نمیاد. البته شاید برنامه هایی چون سینما ۱، صد فیلم و البته از همه مهمتر سینما ۴ فیلم های خوبی برای پخش انتخاب کنن ولی اگه کسی قبلا اون فیلمو نیگا کرده باشه دچار این توهم میشه که برنامه های این چنینی تیزرهای فیلما رو نمایش می دن. و این حرف زیاد نامربوطی هم نیست. این جور برنامه ها بیشتر کارشون شناسوندن فیلم به مخاطبه تا طرف خودش بره این فیلمو ببینه وگرنه از فیلم که تو این برنامه ها نمایش داده بشه آدم هیچی سرش نمی شه و بیشتر شبیه اینه که صحنه هایی رو بغل هم گذاشته باشن و اسمشو بذارن فیلم.

بحث من کمترین ربطی به این نداره. جمعه که حدود ساعت چهار و نیم برنامه روایت ۴ رو دیدم به فکر چیزی افتادم. البته شاید این برنامه در قسمت قبلیش تحلیلگراش انگار حوصله ی تحلیل داستان رو نداشتن اما صرف موضوع برنامه که تحلیل و بررسی داستان کوتاه باشه یه موضوع جذابه. البته من هم از فلسفه وجودی تلویزیون خبر دارم و می دونم تلویزیون-حداقل در ایران که آدم کتابخون زیاد نداره- جای نقد و بررسی داستان و این جور حرفا نیست ولی ما هم با توجه به علایق شخصی-و البته با احترام به علایق عموم مثل یانگوم و چارخونه یا جشنواره فیلمهای سینمایی شبکه ۲ - زیاد بدمون نمیاد که بی خیال فلسفه ی وجودی و این جور قضایا بشیم.

خلاصه موضوعی که به خاطرش آپ کردم ربطی به  جملات و- می بینم که- پاراگراف های بالا نداشت، بلکه ربط داشت به اون داستان کوتاه و البته نویسنده ی اون داستان کوتاه که توی برنامه ی روایت چهار تحلیل و بررسی کردن.

   موضوع برنامه داستان کوتاه آدمکشها اثر همینگوی بود که مطمئنا همه تون یا خیلی هاتون خوندینش و اگه احیانا نخوندین برین خودش،نقدش، بررسیش، وترجمه ی دیگه شو (اولی از نجف جون- منظورم همون نجف دریابندری که ما چون تازگی ها رفیق کوچه و بازار شدیم بهشم می گم نجف جون- و بعدی رضا جونم- همون رضا قیصریه است- من فکر می کردم مترجم کتابهای ایتالیاییه؟- که البته همون حرف قبلی که گفتم (یعنی رفیق کوچه و بازار) در مورد رضا جون هم صدق می کنه- بخونین. (واقعا نه؟ کیف کردین جمله رو ایتالیک می کنم که بیشتر کیف کنین).  همین حالا بخونین. البته نمی خوام منم اینجا داستانو تحلیل کنم بلکه وقتی روایت ۴ رو نیگا می کردم یه چیزی در مورد همینگوی- به قول یکی از رفقا میلر جون- به ذهنم رسید که قبلا نرسیده بود:

 

" زمینه ی فکری و سبکی همینگوی رو برای نوشتن- به نظر من- چند مورد تشکیل می دن:

۱. به نظر می رسه که زمینه ی فکری هر نویسنده ای برای نوشتن، نوشته های نویسنده هاییه که آثارشونو توی نوجوانی-سنی که همه خیلی تاثیرپذیرن- خونده. خب شواهد اینو می رسونه که نویسنده هایی که نوشته هاشون اولین تاثیر رو در همینگوی داشتن «مارک تواین» و «رینگ لاردنر» و «فیودور داستایوسکی» باشن.

۲.تاثیرات لاردنر و تواین و داستایوسکی تاثیراتی بوده که در ذهن همینگوی به عنوان نوجوان-زمانی که هنوز نویسنده نبوده- رخنه کرده و بعد که نوشته در آثارش ظاهر شده. اما نویسنده هایی هستن که هر نویسنه ی جوان در اول راهشون به علت زنده بودن و احساس نزدیکی به عنوان الگوهای قابل دسترستر انتخاب می کنه. به نظر میرسه این نویسنده ها در مورد همینگوی کسانی چون شروود اندرسون و گرترود استاین باشن.

۳.همین شروود اندرسون کسی بوده که همینگوی رو به پاریس فرستاده و اونجا با افرادی چون ازرا پاوند و محفل او که ایماژیستها باشن آشنا شده و از اونا تاثیر گرفته. به همین دلیله که آثار همینگوی، تکه تکه، شبیه ایماژهایی بلند و منثوره.

۴. من هنوز متوجه نشدم که همینگوی این تم رو از کسی گرفته یا در ذهن خودش بوده؟ منظورم همون تم اصلی کارهاشه که در پیرمرد و دریا بیشتر نمود داره. مبارزه، مبارزه ای مقدس با آگاهی از شکست. این مبارزه ست که مهمه و پیروزی اهمیتی نداره. حتی در آثارش او خواسته که عاقبت قهرمانهاش رو که شکست خورده ن نشون بده. ولی اونا رو تحسین می کنه چون مبارزه شونو کرده ن. هرچند مطمئنا این دلمشغولی درباره ی زندگی و  مبارزه و سرنوشت در همینگوی وجود داشته ولی حتما اثر یا نویسنده ای بوده با چنین مفهومی در نوشته ش که همینگوی رو به صرافت این موضوع انداخته. آن اثر یا نویسنده کی بوده؟ من نمی دونم. 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
مثلا من این وبلاگو توی فهرست وبلاگ های ادبی اون هم توی بخش کتاب ثبت کردما. ولی از اول تا الان هیچ کتابی معرفی نکردم. البته من خودمو مقید به این چیزها نمی کنم ولی بد نیست یه مواقعی هم کتابی چیزی معرفی کنم. البته معرفی که نه ولی بیشتر ابراز احساسات در مورد یک کتاب که خونده م و خوشم اومده و دوست دارم بقیه هم بخونن.

کتاب اسمش هست: مکتب بی خدایی.

چندان هم به اسمش توجه نکنین چون مجموعه داستان کوتاهه(البته فقط ۴ تا) و اسم یکیشون اسم کتابه ولی من بیشتر از داستان ماقبل آخر خوشم اومده.

انتشارات ثالث. اونی که دست منه چاپ ۸۴ و ۱۳۵ صفحه است.

مترجم ایرج هاشمی زاده. و نویسنده ش الکساندر تیشما که فک نکنم بشناسینش. نویسنده ی یوگسلاو که در سال ۱۹۲۴ به دنیا اومده و شاهد جنگ جهانی دوم بوده که موضوع اکثر داستانهاش همینه.

داستان سومش هست بدترین شب و من ازش خوشم اومد وقتی که خوندم و چون چند روزی هست فکرم مشغول همون مضمون این داستانه می خوام معرفی کنم برید بخونید. مضمونش هم هست:

"این است زندگی

همه با چنگ و دندان بازی می کنند

بی هیچ برنده."

 

 و توضیحی که در یادداشت مترجم در مورد این داستان اومده اینه:

" قهرمان سوم تیشما، مردی است نشسته در خانه، شب است و شب، شب بدی است، زن و دخترش در خوابند، شب که به پایان برسد، سه نفری عازم اردوگاه اجباری نازی ها هستند، نشسته و به سرنوشت خویش می اندیشد. چرا مقاومت نکردم؟ چرا آری گفتم؟ با زن و دختر معصومم به اردوگاه مرگ بروم؟ یا بلند شوم و در این شب تیره، در آخرین شب زندگی، با چاقویی به زندگی زن و دخترم خاتمه بدهم و خود به آنها بپیوندم؟ مقاومت یا تسلیم، کدام؟ هر دو پایان زندگی است."


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

مارگریت دوراس

 

همه ی آثار دوراس نحیف هستن. ( یه جمله ی شوک آور در اول خیلی به درد می خوره. چون اکثر مردم طرفدار دوراس هستن و ما ملتی هستیم که کافیه به یه نویسنده یا یه کتاب گیر بدیم. همین کوندرا که خیلی ها باهاش حال میکنن و فکر می کنن که نمی دونم از اون نویسنده های جریان ساز و ایناست حاصل همین گیر اجتماعی ایرانیهاست وگرنه اگه این گیر نبود، حالا هیچکس کوندرا رو نمی شناخت، نمی گم که کوندرا نویسنده ی بدیه ولی خوبتر از اون هم هستن که در ایران تیراژ کتاباشون به زور به هزارتا می رسه، مثلا همین موزیل چی از کوندرا کم داره، تازه خیلی هم بیشتر داره.شما شاید بگین اینا رو عوام می خونن و فلان وفلان ولی من میگم نه. اون کتابها و نویسنده هایی که عوام کتاباشونو می خونن و گیر می دن و از فردا همه عاشقش می شن سینوهه است و کوئلیو، اما اونایی که میلان کوندرا می خونن هیچ قبول ندارن که از عوام باشن و خودشونو خواننده ی حرفه ای رمان می دونن.)(کیف کردین پرانتزو)     

                     

البته جمله ی اول خیلی اغراق آمیز بود. چون دارم می بینم و شاهدش هستم که مارگریت دوراس هم داره به جرگه نویسنده هایی می پیونده که مردم بهش گیر می دن  و عاشقش می شن و ناچارا ما هم تو این گیر اجتماعی داریم شرکت می کنیم. خواستم با آن جمله ی اول شوکی بدم به اونایی که دوراس رو خیلی دوست دارن و احتمالا مجموعه آثارش رو دارن و هر کدوم رو چند بار خوندن. با شما هستم که دوراس می خونی، «صدایشان را می شنوید؟» رو خوندی؟ شاید. «مرگ قسطی» رو خوندی؟ شاید. ولی مطمئن باش خیلی چیزها را نخوندی و عوضش اون کتابهای چرت دوراس رو خوندی.

 

نویسنده وقتی نویسنده می شه که یک شاهکار بنویسه. درسته که ارزش نویسنده به مجموعه آثارشه ولی نویسنده ی خوب تو دوره ی ما یه شاهکار لازم داره که نویسنده ی خوب بشه. از این رو من دولت آبادی رو به هدایت ترجیح می دم(به عنوان رمان نویس. اصلا بحث داستان کوتاه در میان نیست.) هر چند کلیدر رو نخوندم ولی می دونم روش چندین سال کار شده و حاصل سالها تجربه است و خیلی هم در پسش فکر هست. از این رو یه کتاب سترگ و عظیمه و بهترین کتاب نویسنده ش هست و همه دولت آبادی رو با کلیدر می شناسن. ولی هدایت چی؟ اونو با بوف کور می شناسن. بوف کور کتاب خوبیه ولی صلاحیت این رو نداره که به عنوان بهترین کتاب نویسنده ای باشه که در ایران بیشترین شهرت رو داره. بوف کور کتاب خوبیه. ممکنه خیلی هم خوب باشه. اما سترگ نیست. شاهکار نیست. و وقتی بهترین کتاب هدایت یه شاهکار نیست وضع بقیه شون هم معلومه. این جور کتابها زیاد هستن که خوبن یا خیلی خوبن ولی شاهکار کمه. این جور کتابا رو میشه تو حموم یا در عرض یه هفته نوشت و من میگم چنین کتابی برای نویسنده ش اونقدر تشخص دست و پا نمی کنه که یه شاهکار می تونه بکنه. 

            

دوراس هم شاهکار نداره. دچار توهم نشید من نمی گم می رفته کتابی مثل خانواده ی تیبو یا کوارتت اسکندریه یا دن آرام می نوشته. نه توی روزگار ما تعریف شاهکار هم فرق کرده. جنگ صلح شاهکاره و در کنارش پیرمرد و دریا هم شاهکاره. قرار نیست چند جلد باشه یا خیلی عظیم باشه یا یه روایت تو درتو باشه. این روزها بازمانده روز هم یه شاهکار محسوب میشه (البته خیلی تخفیف دادم). ولی با این تخفیف هم حتی دوراس وسعش نمی رسه که یه کتاب از میان کتابهاشو به عنوان شاهکار معرفی کنه.             

 

خب عین چی نوشتم. فقط می خواستم بگم که به  یه نویسنده بیش از حد خودش گیر ندیم و دلیلی هم برای گیر دادن به دوراس بیش از بقیه نیست. حالا خیلی ها اونقد تو جو دوراس گم می شن که داستایوسکی رو پیش دوراس یه نویسنده ی مسخره می دونن.

 

چون که این گیرو ول کنید می گم:                                                                       

دوراس به جز شیدایی لل.و.اشتاین کتاب خوب ننوشته. این خوب هم که می گم توهم شاهکار رو در شما ایجاد نکنه. منظورم از همون خوبهای نوع بوف کور. ولی نه در سطح اون. خوب بودن یه کتاب دلیل شاهکار بودنش نیست هرچند کتاب خیلی عالی باشه ولی بعضی کتابا هستن که هرچقدر عالی باشن یه چیز برای شاهکار شدن کم دارن. مثلا صید قزل آلا در آمریکا کتاب خیلی خوبیه ولی سترگ نیست در مقابلش به عنوان شاهکار در همون حجم «بیگانه» رو داریم و «سقوط» رو.

 

عاشقان دوراس نخونن، لطفا:                                                                             

دوراس اونقدرها هم که بالا گفتم نویسنده بدی نیست ولی یه کم اغراق کردم تا به یه هدفی برسم وگرنه من خودم هم از دوراس بدم نمیاد و بعضی کتاباشو خیلی دوست دارم ولی لازم نیست معتاد دوراس بشیم.                                                        


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
دیگه امروز نتونستم بهانه ای برای آپ شدن پیدا کنم. فکر نکنی نگشتم. گشتم فقط یه نفر امروز مرده بود. سر آرتور کانن دویل. اما من چه می توانم از او بگویم به غیر از نوستالژی کودکی که چهار پنج سال است چیزی از او نخوانده ام ولی از خود مطمئنم که شرلوک هلمز به عنوان بهترین شخصیت داستانی تا پایان عمرم در ذهنم خواهد ماند هر چند کسان زیادی بیایند و بروند هرچند اولریش، بلوم،نیک آدامز، یا هزاران هزار شخص دیگر را دوست داشته باشم اما این احساس را فقط برای هلمز جاودانه می کنمُ او که ویولونیست، بوکسور، شیمیدان خوبی بود.

از این جا شروع کردم که بهانه ای برای نوشتن در این روزهای شبیه به هم نداشتم و چند روزی است هیچ ماجرایی از سر نگذرانده ام و همه ی روزها می دانی که یکنواخت شدند فقط این شعر رو از خودم می ذارم برای یه همچین روزهایی:

 

همه غرق در روزهای خود،

روزهای بسیار شبیه.       

کور، کر، لال.                  

دور از هم،                     

غرق در بخار نفسهایشان  

 

حالا که صحبت از شعر شد و من هم که چیزی برای گفتن ندارم، از کیسه ی دیگران می بخشم و سه تا شعر خوب می ذارم که اگه بخونید شاید نظرتون رو راجع به شعر گفتن و اینا عوض کنه:

 

۱.تی.اس.الیوت

آواز پریان دریایی را که برای هم می خوانند، شنیدم

و بر آن گمان نیستم

که برای من بخوانند...

در اعماق دریا غنوده ام

با دختران دریایی پوشیده در خزه های قهوه ای رنگ و سرخ

تا صدایی انسانی بیدارمان کند

و ما

غرق می شویم.

 

۲.رابینسون جفرز

امروز سالیان گذشته را در درونش پنهان دارد

و ذره ای از آینده را

بر ساخته صبح ازل.

 

۳.بوریس پاسترناک

زندگی نیز یک دم است،

تنها، حل شدن خودمان است

در خویشتن دیگران،

همچون پیشکش هدیه ای...


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
کافکا در 1906

امروز روزیست که نویسنده ای نابغه به دنیا آمد. ۳ جولای ۱۸۸۳. اما او وقت کمی داشت. ۳ رمان داستانهای کوتاه کم و چند مجموعه از نامه ها و یادداشتها چیزیست که از او به جا مانده است. اما با همین چیزهای کم هزاران نویسنده و خواننده را مجذوب خود کرده و بی شک از تاثیرگذارترین نویسندگان تاریخ است. کسانی چون آلبر کامو، فدریکو فلینی، آیزاک باشویس سینگر، خورخه لوئیس بورخس، گابریل گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس، هاروکی موراکامی و چهره خبرساز این روزها سلمان رشدی از کسانی هستند که تاثیر کافکا بر آنها بسیار مشهود است ولی امروز کمتر نویسنده ای پیدا می شود که متاثر از کافکا نباشد هر چند خود به این معتقد نباشد.

پایین تعدادی از گفته های او را می بینید.

تأملاتی چند در باب گناه، بیم و امید و راه صواب، ۱۹۱۹/۱۹۲۷ میلادی

  • «از یک نقطه مشخص، دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد؛ به این نقطهٔ مشخص می‌توان دست‌ یافت.»
  • «در جدال با دنیا، یار دنیا باش.»
  • «نیکبخت آن‌که دریافت: زمینی را که برآن ایستاده است به وسعت ناچیز کف پای اوست، نه بیشتر.»

دفتر خاطرات

  • «آنچه را آفریده‌ام فقط حاصل تنهایی است.»
    • ۱۹۱۳ میلادی
  • «امکانات برای من وجود دارد، اما در کدام خراب‌آبادی پنهان شده‌اند؟»
    • ۱۹۱۴ میلادی
  • «دوست، پیوندی است پدر و پسر را، او مهمترین نقطهٔ عطف آن‌هاست.»
    • ۱۹۱۳ میلادی
  • «من درد انتظار را حس نمی‌کنم، هم از این‌رو وقت‌شناس نیستم و مانند یک گوساله منتظر می‌مانم.»
    • ۱۹۱۱ میلادی

نامه‌ها

  • «کتاب باید تبری باشد برای درهم شکستن دریای منجمد وجودمان.»
    • ۲۷ ژانویه ۱۹۰۴ میلادی
  • «من فکر می‌کنم آدم باید وقت خود را فقط صرف خواندن کتاب‌هایی نماید که با چنگ و دندان دل خواننده را ریش می‌کنند.»
    • نامه به اسکار پولاک/ ۲۷ ژانویه ۱۹۰۴

 منسوب به او

  • «جایی که اعتماد نیست، سخن بیهوده است.»
  • «رسیدن به قلهٔ پیروزی آسان است، به شرط این که راه رسیدن به قله را بلد باشی و توانش را هم داشته باشی.»
  • «شعر، پویشی است جاودانه در جستجوی حقیقت.»
  • «عشق، خودرو بی‌نقصی است؛ راننده و سرنشین ناقصند و راه ناهموار.»
  • «هراس، شوربختی است، اما شهامت را نمی توان نیکبختی دانست؛ نهراسیدن سعادت است.»

لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

از هر چی آدم تو چارچوب کنه متنفرم. (توچارچوبکن لغت جدیده)

می فهمی که چی میگم.

همونایی که برای هر چیز قانون های نانوشته ایجاد می کنن.

مثلا اینا که جنبه ی رمان می خونن و اگه چیزی غیر از همونایی که تو اون کتاب هست ببینن قبول نمی کنن اصلا چیزی که دارن می خونن رمان باشه چه برسه به این که هنری باشه.

البته این مثال بود حرف من این نیست.

حتما می دونید و خیلی هم باهاش مواجه شدید یا اینکه باید بگم ۹۰ درصدتون هم خواسته ناخواسته از این قانون نانوشته(قانون هایی که روند تطبیق انسانهای اجتماعی با خواسته های حکومتهای کاپیتالیستی یا بورژووازی خواسته ی بسیاری رو تسریع می کنند) تبعیت می کنید.

این مانیفست مشهور وبلاگ درباره ی خودو میگم. شنیدید که. خط های قرمز و اینها. پاتو ازش بیرون بذاری این ور اون ور واست صفحه می ذارن که فلانی غیر حرفه ایه و این حرفا.

اصلا مفهومی به نام فردگرایی رو درک می کنید. این فردگرایی اگه توش دقیق بشی ارتباط نزدیک با آنارشیسم داره.

آنارشیسم در هر جامعه ای رو منظورمه. آنارشیسم در یک محفل. خلاصه هر جایی که توش محدوده ای باشه و تو ناخواسته تو اون محفل باشی و حالا نخوای یا این که نباشی ولی بخوان به زور توش بچپوننت.

این آنارشیسم رو خیلی ها بر نمی تابند. همون قضیه ی وبلاگ درباره ی خود و پز های روشنفکری و اینا.

خلاصه این کسایی که کاملا همرنگ جماعت شده ان و خیلی هم به رنگشون افتخار می کنن و هیچ احساس نمی کنن که همرنگ جماعت شده ان بلکه فکر می کنن یه چیز جدید آورده ن- آوانگارده ن اینا همه شون بابا نمی دونستی؟ آره همین حرفها - نه تنها خودشون همرنگ جماعت شده ن بقیه رو هم می خوان رنگ جماعت بزنن. این وسط آدمهای ایدئولوژی دار خیلی کمی پیدا می شه که نذارن کسی رنگشون بزنه و بقیه همه به اینکار تن می دن و بعد خودشون مبلغ این مکتب وبلاگ درباره ی خود می شن.

به همین دلیل هجمه روی وبلاگ نویسای نوعی که نمی خوان همرنگ جماعت بشن توی محافل به اصطلاح روشنفکری خیلی شدیده. 

 و اینها کسایی هستن که نمی فهمن ابداع و آزادی چیه.  احتمالا اینها اگه زمانی که اولیس یا مرد بی خاصیت چاپ شد می بوده ن از اون ادمایی می شده ن که سرسختانه با اینها مبارزه کرده ن.( هر چند امروز به خاطر همون پز های روشنفکری بر اساس الزامی که احساس می کنن وجود داره طرفدار رمان نو هستن. و می گن که آدمهای خیلی متفاوت هستن و هیچ گونه تحجری در اینها پیدا نمی شه. در حالیکه دیگه امروز همه طرفدار رمان نو هستن و هیچ نوگرایی محسوب نمی شه که طرفدار رمان نو باشی چون بچه که اولین بار کتاب دستش میگیره خانم دالوی می خونه و اینا. حالا من بحثم رو اینا نیست. پرانتز هم خیلی طولانی شد.) چون اینها نمی تونن از چارچوبهای فکری که به وسیله ی دیگران در ذهنشون ایجاد شده خارج بشن.

اینا رو از اونجایی نوشتم که یه مطلبی در مورد این وبلاگ درباره ی خود دیدم. البته زیاد دیده بودم ولی این یکی دیگه خیلی رو اعصابم راه رفت. بدتر این که این بیچاره ها فکر می کنن خیلی روشنفکر و اینا هستن و توی مانیفستشون می گن که وبلاگ که درباره ی خود و این جور مزخرفات نباشه نمی دونم حرفه ای نیست و مال عوام الناسه و اینا.

البته من هیچ ادعایی در مورد حرفه ای یا غیر حرفه ای بودنم ندارم و برام اهمیتی هم نداره. فقط از این آدمای تو چارچوب کن بدم میاد. مثل ابراهیم یونسی. حالا هر گهی هم نوشته باشه. بزرگشون که ... باشه چی نوشته که این چی بنویسه.

هی با توام تو که وبلاگت درباره ی خود نیست برو زود پستاتو پاک کن از این به بعد بنویس شورتت چه رنگیه. اینا چیه می نویسی تو یه وبلاگ نویس حرفه ای نیستی. احمق عوام الناس غیر حرفه ای!!!


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
حتما می دونید که، یا شاید هم ندونید که امروز روز تولد جورج اورول و روزمرگ- کلمه ی جدید من-  میشل فوکوست.

تنها حرف ممکن که باقی مونده بگم اینه که هر دو ضد توتالیتاریسم بوده ن.

البته این روزها ضد توتالیتاریسم بوده ن ساده ترین کار ممکنه. ولی زمان اورول نبود.

۱.اورول

اریک آرتور بلر (به انگلیسی: Eric Arthur Blair) با نام مستعار جورج اورول (به انگلیسی: George Orwell) (زادهٔ ۱۹۰۳ - درگذشتهٔ ۱۹۵۰) نویسنده و روزنامه‌نگار انگلیسی بود. بیشتر شهرت او مرهون دو رمان مزرعه حیوانات یا قلعه حیوانات (به انگلیسی: Animal Farm) و نیز رمان هزار و نهصد و هشتاد و چهار است. نوشته‌های اورول که در نقد مدل حکومت کمونیستی و مدل‌های مشابه انقلاب توده‌ای می‌باشند برای خوانندگان عام تهیه شده و تاثیر گذار می‌باشند.

فیلم ۱۹۸۴ بر مبنای رمان جرج اورول ساخته شده‌است.

آثار

  1. آس و پاس در پاریس و لندن (۱۹۳۳)
  2. روزهای برمه (۱۹۳۴)
  3. دختر کشیش (۱۹۳۵)
  4. به آسپیدیستراها رسیدگی کن (۱۹۳۶)
  5. جاده به سوی اسکله ویگان (۱۹۳۷)
  6. درود بر کاتالونیا (۱۹۳۸)
  7. هوای تازه (۱۹۳۹)
  8. قلعه حیوانات (۱۹۴۵)
  9. ۱۹۸۴ (هزار و نهصد و هشتاد و چهار) (۱۹۴۹)

۲.فوکو

پُل-میشِل فوکو (زادهٔ ۱۵ اکتبر ۱۹۲۶ - درگذشتهٔ ۲۴ ژوئن ۱۹۸۳). فیلسوف فرانسوی.

وی فرزند «آن مالاپار» و جراح متمول «پل فوکو» در ۱۵ اکتبر ۱۹۲۶ است و در ناحیه سنت موار پوآیته فرانسه به دنیا آمد. بعدها اسم خود را به میشل فوکو تغییر داد.

تاریخچه

  • ۱۹۴۲: مطالعات رسمی او در فلسفه آغاز می‌شود.
  • ۱۹۴۵: به پاریس آمد و نزد ‍‍‍‍‍‍‍‍ژان هیپولیت به تحصیل پرداخت.
  • ۱۹۴۶: وارد آموزشگاه آکادمیک اکول نورمال سوپریور شد.
  • ۱۹۴۸: سعی کرد تا با قرص خودکشی کند.
  • ۱۹۵۰: به پیشنهاد لوئی آلتوسر به حزب کمونیست فرانسه پیوست.
  • ۱۹۵۱: خود را به افسردگی زد تا از خدمت نظام وظیفه معاف شود.
  • ۱۹۵۲: به دنشگاه لیل رفت تا به مقام دستیاری برسد.
  • ۱۹۵۳ :روانشناسی از ۱۸۵۰ تا ۱۹۵۰ منعکس کننده تلاشهای او در جهت آن بود که این رشته را به جایگاه علمی و با موضوع موجودیت انسانی برساند.
  • ۱۹۵۴: کتاب بیماری روانی و روانپزشکی را به عنوان تلاشی برای رد روشهای گوناگون منتشر کرد.
  • ۱۹۵۵: از وی دعوت شد تا به دانشکده مطالعات رومی در دانشگاه اوپسالا بپیوندد. درسی در مورد درک عشق در ادبیات فرانسه از مارکی دوساد تا ژان ژنه ارائه داد.
  • ۱۹۵۸: به همراه ماموری از وزارت آموزش برای بازدید از کراکو همسفر شد. روزی آن خانم غفلتآ وارد اتاق فوکو و او را مشغول عیش و عشرت غافلگیر کرد. در این دوران همجنس‌گرایی وی تقریباً علنی شده بود و در میان معاشران‌اش مردان زن‌نما هم پیدا می‌شدند.
  • ۱۹۶۱: پدر او مُرد. فوکو در بایگانی‌های پاریس سرگرم تکمیل پژوهش خود دربارهٔ تاریخ جنون بود.
  • ۱۹۶۲: کتاب دیوانگی و تمدن را منتشر کرد.
  • ۱۹۶۳: تولد درمانگاه: دیرینه‌شناسی ادراک پزشکی را منتشر کرد.
  • ۱۹۶۵: نظم چیزها: دیرینه‌شناسی علوم انسانی را در این سال نوشت.
  • ۱۹۶۶: در دانشگاه تونس در مراکش منصبی به او محول شد.
  • ۱۹۶۷: به پاریس رفت تا درباره فضا برای معماران سخنرانی کند.
  • ۱۹۶۹: دیرینه‌شناسی دانش را منتشر کرد.
  • ۱۹۷۰: پس از مرگ ژان هیپولیت به استادی تاریخ نظامهای اندیشه در کالج دو فرانس رسید.
  • ۱۹۷۱: در یک نمایش تلویزیونی در آمستردام با نوام چامسکی بر سر مساله قدرت و عدالت مدرن به بحث پرداخت. در همین سال وی در بنیانگذاری «گروه اطلاعات دربارهٔ زندانها» (GIP) که گروهی اجتماعی برای رسیدگی به وضع زندانیان بود، شرکت کرد.
  • ۱۹۷۲: در درگیریهای دانشجویان به همراه فرانسوا موریاک دستگیر شد. در طی سالهای ۱۹۷۲ و ۱۹۷۳ سخنرانیهای وی در فرانسه و برزیل شامل بررسی جامعهٔ جزایی و قدرت قضایی بود. این پژوهش در سال ۱۹۷۵ به انتشار کتاب مراقبت و تنبیه: زایش زندان انجامید.
  • ۱۹۷۵-۱۹۷۷: به همراه ایو مونتان و چند تن دیگر برای نجات جان شورشیانی که در معرض خطر اعدام به دست رژیم فرانکو بودند به مادرید رفت اما از گفتگوی او با مطبوعات جلوگیری شد. در همی سال نخستین جلد از کتاب خودآگاهی فرد به عنوان سوژه جنسیت تحت عنوان تاریخ جنسیت :یک مقدمه را منتشر کرد. به دانشگاه برکلی دعوت شد.
  • ۱۹۷۷: ژان بودریار مقاله‌ای به عنوان فوکو را فراموش کن نوشت.
  • ۱۹۷۸: فوکو در توکیو دربارهٔ قدرت و فلسفه به سخنرانی پرداخت.
  • ۱۹۷۹: فوکو در ایالات متحده جایگاهی اسطوره‌ای یافته بود. او به عنوان استاد مدعو در دانشگاه برکلی در سالهای آخر درباره حقیقت و سوبژکتویته سخنرانی می‌کرد. مجله تایم به بحث درباره فوکو پرداخت.
  • ۱۹۸۳ :در برکلی به سخنرانی درباره چیستی روشنگری پرداخت. یورگن هابرماس در سخنرانی خود درباره «گفتمان مدرنیته» فوکو را مورد حمله قرار داد. جلد دوم تاریخ جنسیت با عنوان فرعی کاربرد لذت منتشر شد. در دوم ژوئن ۱۹۸۳ فوکو در خانه حالش به هم خورده و به کلینیک سن میشل و در ۹ ژوئن از آنجا به سالپتیریر برده شد. در ۲۴ ژوئن تب فوکو شدت گرفت و در ساعت ۱:۱۵ بعداز ظهر درگذشت. پزشکان علت مرگ وی را عفونت مغری بدلیل آثار بیماری نقص اکتسابی سیستم ایمنی بدن (یا ایدز) اعلام نمودند.

مسئلهٔ قدرت

فوکو می گوید هر رابطهٔ اجتماعی یک رابطهٔ قدرت است. اما او یاد آور می‌شود که هر رابطهٔ قدرت الزاما به یک سلطه ختم نمی‌شود.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

مرد، کنار دوچرخه. با بارهای زياد روی آن. مي گشت ميان آنها: گوجه های له شده، قوطی های کنسرو، لاشه ی مرغ. می گشت درحاليکه می بوييد، پرسان، ترسان و بی عار. عين آدمهايی گند که ميان گندآب، چيزهای گند ديگری را جابه جا می کنند و بسته های گنديده را با ناخن های پر از گندشان سوراخ می کنند. و می چرخيد سرش از بوهايی نه چندان خوش که در ذهن چيزهای نه چندان خوشتری را متبادر می کرد، زندگی چند روزه در فاضلاب وغذاهايی از موش و سوسمار و آبهايی با همين بوها.                                                                                                        

                                                                                                             

چگونه بودند؟                                                                                                        

اصلاٌ مگر بودند. شايد هم بودند. خسته و بی عار. لجن آلود. پاکيزه از هر پاکی.                             

کی اينگونه بودند؟

سالها پيش از آنکه بميرد، ولی نه آنقدر دور که آنها را مثل آشغالهاي بدردنخوری از آشغالدانی محله ای فقيرنشين، از ذهن خود به دوری بياندازد، هرچند چندان هم به اين کار بی ميل نبود.                     

برای چه اينگونه بودند؟

می خواستند به گونه ای ديگر باشند، اما پدرشان آدم خلی بود و آنها را به آنجا کشيد وگرنه جاهای ديگری بود که می بايست آنجا می بودند:

کجا؟

 

در آن گنداب حرکتهای اسطوره ای او به هرکول می مانست که در همه ی آن نمی دانم چند خان با شکوه هر چه تمام بی هيچ ترس از شکست گام بر می داشت. سخت به فکرهايی از اسطوره و عظمت درباری مشغول بود و خود را لايق کاخهايی باشکوه تر از آنچه لايق آن باشد می دانست. نه تنها ميان شاهزادگان و درباريان که خود را صاحب تخت و تاج می ديد. شاید حتی گاه به پايين تر نيز بسنده می کرد، کارگر بار خالی کن در يک بندر بی نام و نشان با حقوق ماهيانه ای که بتوان دو بار در ماه برای صبحانه نان قندی خريد. نان را به بچه های خود خوراند و او، کلفت را می ديد که کنار کلفتهای بسيار ديگر با لباسهای سرخ درباری به پسر او، شاه آينده، برنج های درشت می خوراند و ملکه که با لبخندی مسير عبور قاشق از دست کلفت به دهان پسرشان را تعقيب می کند. و می دانست که در تعقیب اویند به گواه سرقتهای نشمرده ای که کرده بود و بعضی هاشان را به خاطر نمی آورد، خانه هایی پر از سکون و سکوت  و تاریکی و همه چیز. برمی داشت آنها را و در کیسه می گذاشت. این بار هیچکس، حتی شریکش هم نبود و تنها تمام وسایل را از آن خود می دید و در حماسه ای از دلهره و ترس و شعف درون اشیا را بهگزین می کرد: مجسمه ها، طلاها و نقره ها، دندانهای طلا، سگک های کمربند، شمعدان ها و پرهای قو میان بالشهای زینتی(که در عمرشان سری  بر رویشان فرود نیامده است).از شوق، از شعف، بی خود شده بود تمام خانه را چراغانی کرد. و داشت می رقصید و سپس داشت گریه می کرد(راهی زندان بود). نمی بایست این کار را می کرد، همیشه به خود متذکر می شدکه: نباید این کار شود دیگر نباید تکرار شود هیچ شوقی نیست آنها را خواهم برد و با دلی پر درد خواهم فروخت و وقتی که  شمعدانهای طلایی بسیار شبیه به همانها در کاخ ناپلئون را برمی دارم هیچ شعفی در دلم جای نمی گیرد چون برای آن پولهای زبان بسته که برای این شمعدان رفته است احساس ترحم می کنم باید دانست که در هیچ خانه ای چراغی نیست و شمعی نیست و کبریتی نیست که بتوان کورسویی از نور به شکرانه روزی در آن بر پا داشت تو مرد خرفت بی عرضه حقت است که گونه هایت را سوراخ کنند و از چاه فاضلاب به آن لوله ای باز کنند کثافت احمق به آن خانه نرفتی ک ک که یک عمر در آن اتراق  کنی خل بیچاره تو کاری داری حرف حرفه ات در میان است می بردی و فردایش گم و گور می شدی مگر خواستی که در آنجا ضیافتی به پا کنی و مهمان دعوت کنی یا اینکه با شکوه جلوه کنی  تو از ای ای ن این چراغ چه می خواهی چردسازسربرنمیدا لعنت به تو پیرمرد. چند متر آن طرفتر می توانست ببیند که تمام آشغالهای اهالی یک کوچه جمع است. تمام خیابان روشن بود. دوچرخه اش را در دست می برد. سر یه آسمان می گرفت و مه را در صورت خود احساس می کرد. رندانه می رفت به سوی شکست. نه، به سوی پیروزی. و خود را بالاتر می دید. بالاتر و بالاتر و هر چقدر که بتوان دید بالتر. آنجا در آن شب به یاد ماندنی پیروزی می چرخید به دور خود و قاه قاه خنده سر می داد و دور سرش می چرخید: نوشگاه های شبانه روزی، چراغهای روشنشان، درختان همیشه سبز، ماه کامل، چراغهای گازی خیابان، آسفالتهای صاف، پیاده روهای بی چاله، مبلمان فروشی و خانه های متمولان. و آن پایین کار انتظارش را می کشید، کنار آب گل آلود و به خیابان ریخته، دستهای گلین خود را فروبرد و در میان تفاله های چای چسبیده به دستش دوباره چند قوطی کنسرو، قوطی شیرینی، قوطی غذاهای یکبار مصرف و حلبی ها بیرون آمدند، همانها که به کار او می آمدند. کمتر کسی بود که بخواهد در این وقت شب بیرون بیاید یا حتی بیدار بماند، همه معمولاً این موقع شب چهار ساعت است  که به خواب رفته اند ولی حتی مواقعی، دیوانه هایی هم پیدا می شوندبیدار بمانند و نه از روی اقتضای حرفه شان که از روی کیف و حال و شب زنده داری کنار دوستان و جلوی تلویزیون بنشینند و کمتر کسی شبها در تلویزیون به دنبال اخبار است و همه به لباسهای خوب و ماشینهای درجه یک بازیگران چشم دوخته اند و نمی پسندندشان و شاید گاه اخبار ببینند و سرنوشت یک زوج سینمایی را دنبال کنند که در دوازده روزنامه و مجله آن را دنبال کرده اند. بعد از یک ماه از گذشت آن ماجرا هنوز به دنبال آنند و امیدوارند بدانند قرار است شوهر، جواهر به حراج گذاشته شده ی تزار سابق روسیه را برای همسرش بخرد یا نه. اما این ها را می داند او که این بیرون است، سرما را روی تن خود حس می کند  و شاید رهگذری در جواب این سوال او که کوچه شما چند خانوار است با اینکه هیچ کاری ندارد و عجله ای هم نیست، یک «چی؟» با تاکید بیشتر بر روی وجه سوالی موضوع بکند و کمی بر سرعت گامهایش بیفزاید و اگر با سوال دیگری از این قبیل که آیا در خانه تان قوطی کنسرو اضافی دارید مواجه شد قیافه اش بیش از پیش در هم برود. ولی او می داند که رهگذران در شب همیشه از خود خالی اند و از وجود خویش باخبر نیستند و از اینروست که شادند و شنگول. و حتی در ساعاتی که خورشید همه چیز را سایه دار می کند این وجه اخباری را به همه ی ابنا بشر تعمیم می دهد. اوست تنها کسی که زیر بار وجود کرمهایی لای گوشت و پوست خویش خم شود و از درد نیش آنان به خود بیاید و خود را بداند، که هست. گاه که بخواهد کرم را از پوست بیرون بیاورد بر آن کار فائق نخواهد آمد که کاری بس دشوار خواهد بود و با موانع اجتماعی( که اصالتاً و منطقاً بیهوده اند ولی جثه ی بزرگی دارند و همانطور که غلت می خورند بزرگتر می شوند تا آن حد که همه را در زیر می گیرند و له می کنند) روبرو خواهد شد و خواهد رفت به راه خود: ایستان، کشان کشان، افتان، خیزان، روان.                     


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |