

همه ی آثار دوراس نحیف هستن. ( یه جمله ی شوک آور در اول خیلی به درد می خوره. چون اکثر مردم طرفدار دوراس هستن و ما ملتی هستیم که کافیه به یه نویسنده یا یه کتاب گیر بدیم. همین کوندرا که خیلی ها باهاش حال میکنن و فکر می کنن که نمی دونم از اون نویسنده های جریان ساز و ایناست حاصل همین گیر اجتماعی ایرانیهاست وگرنه اگه این گیر نبود، حالا هیچکس کوندرا رو نمی شناخت، نمی گم که کوندرا نویسنده ی بدیه ولی خوبتر از اون هم هستن که در ایران تیراژ کتاباشون به زور به هزارتا می رسه، مثلا همین موزیل چی از کوندرا کم داره، تازه خیلی هم بیشتر داره.شما شاید بگین اینا رو عوام می خونن و فلان وفلان ولی من میگم نه. اون کتابها و نویسنده هایی که عوام کتاباشونو می خونن و گیر می دن و از فردا همه عاشقش می شن سینوهه است و کوئلیو، اما اونایی که میلان کوندرا می خونن هیچ قبول ندارن که از عوام باشن و خودشونو خواننده ی حرفه ای رمان می دونن.)(کیف کردین پرانتزو)
البته جمله ی اول خیلی اغراق آمیز بود. چون دارم می بینم و شاهدش هستم که مارگریت دوراس هم داره به جرگه نویسنده هایی می پیونده که مردم بهش گیر می دن و عاشقش می شن و ناچارا ما هم تو این گیر اجتماعی داریم شرکت می کنیم. خواستم با آن جمله ی اول شوکی بدم به اونایی که دوراس رو خیلی دوست دارن و احتمالا مجموعه آثارش رو دارن و هر کدوم رو چند بار خوندن. با شما هستم که دوراس می خونی، «صدایشان را می شنوید؟» رو خوندی؟ شاید. «مرگ قسطی» رو خوندی؟ شاید. ولی مطمئن باش خیلی چیزها را نخوندی و عوضش اون کتابهای چرت دوراس رو خوندی.
نویسنده وقتی نویسنده می شه که یک شاهکار بنویسه. درسته که ارزش نویسنده به مجموعه آثارشه ولی نویسنده ی خوب تو دوره ی ما یه شاهکار لازم داره که نویسنده ی خوب بشه. از این رو من دولت آبادی رو به هدایت ترجیح می دم(به عنوان رمان نویس. اصلا بحث داستان کوتاه در میان نیست.) هر چند کلیدر رو نخوندم ولی می دونم روش چندین سال کار شده و حاصل سالها تجربه است و خیلی هم در پسش فکر هست. از این رو یه کتاب سترگ و عظیمه و بهترین کتاب نویسنده ش هست و همه دولت آبادی رو با کلیدر می شناسن. ولی هدایت چی؟ اونو با بوف کور می شناسن. بوف کور کتاب خوبیه ولی صلاحیت این رو نداره که به عنوان بهترین کتاب نویسنده ای باشه که در ایران بیشترین شهرت رو داره. بوف کور کتاب خوبیه. ممکنه خیلی هم خوب باشه. اما سترگ نیست. شاهکار نیست. و وقتی بهترین کتاب هدایت یه شاهکار نیست وضع بقیه شون هم معلومه. این جور کتابها زیاد هستن که خوبن یا خیلی خوبن ولی شاهکار کمه. این جور کتابا رو میشه تو حموم یا در عرض یه هفته نوشت و من میگم چنین کتابی برای نویسنده ش اونقدر تشخص دست و پا نمی کنه که یه شاهکار می تونه بکنه.
دوراس هم شاهکار نداره. دچار توهم نشید من نمی گم می رفته کتابی مثل خانواده ی تیبو یا کوارتت اسکندریه یا دن آرام می نوشته. نه توی روزگار ما تعریف شاهکار هم فرق کرده. جنگ صلح شاهکاره و در کنارش پیرمرد و دریا هم شاهکاره. قرار نیست چند جلد باشه یا خیلی عظیم باشه یا یه روایت تو درتو باشه. این روزها بازمانده روز هم یه شاهکار محسوب میشه (البته خیلی تخفیف دادم). ولی با این تخفیف هم حتی دوراس وسعش نمی رسه که یه کتاب از میان کتابهاشو به عنوان شاهکار معرفی کنه.
خب عین چی نوشتم. فقط می خواستم بگم که به یه نویسنده بیش از حد خودش گیر ندیم و دلیلی هم برای گیر دادن به دوراس بیش از بقیه نیست. حالا خیلی ها اونقد تو جو دوراس گم می شن که داستایوسکی رو پیش دوراس یه نویسنده ی مسخره می دونن.
چون که این گیرو ول کنید می گم:
دوراس به جز شیدایی لل.و.اشتاین کتاب خوب ننوشته. این خوب هم که می گم توهم شاهکار رو در شما ایجاد نکنه. منظورم از همون خوبهای نوع بوف کور. ولی نه در سطح اون. خوب بودن یه کتاب دلیل شاهکار بودنش نیست هرچند کتاب خیلی عالی باشه ولی بعضی کتابا هستن که هرچقدر عالی باشن یه چیز برای شاهکار شدن کم دارن. مثلا صید قزل آلا در آمریکا کتاب خیلی خوبیه ولی سترگ نیست در مقابلش به عنوان شاهکار در همون حجم «بیگانه» رو داریم و «سقوط» رو.
عاشقان دوراس نخونن، لطفا:
دوراس اونقدرها هم که بالا گفتم نویسنده بدی نیست ولی یه کم اغراق کردم تا به یه هدفی برسم وگرنه من خودم هم از دوراس بدم نمیاد و بعضی کتاباشو خیلی دوست دارم ولی لازم نیست معتاد دوراس بشیم.
آن سایه کیست؟
روی آسمان خراش جهنمی،
که به پرچم آمریکا می خندد،
همان که پارکومترها را می شکند.
اوست بازیگر دلخواه ریچارد نیکسون؟
همان طرفدار همیشگی نظم جهانی؟
پشت گرمی سرمایه داران؟
می شناسیش؟
نه،نه، او تام کروز نیست.
مگر میشود،
تام کروز با پیراهن پاره پاره،
پیش کودکانی با ارث سوء تغذیه؟
نه نه مگر می شود او تام کروز باشد؟
پس او کیست؟
همان مرد چشم آبی،
بله، او پل است
همان پل نیومن
ولی او هورای آخر خود را خواهد کشید،
و دیگر نخواهد خندید به پرچم آمریکا،
او اینبار به مرگ خواهد خندید،
بله،
پل،
پل نیومن بازنشسته شد،
و در واقع،
مرد.

این دو بدبخت را می شناسید (البته نه زیاد بدبخت.) چون امروز روز مرگ هر دوست. احتمالا می شناسیدشان. می توانید اسمهایشان را روی سکه ها بخوانید الته اگر سواد انگلیسی در حد الفبا داشته باشید می توانید که احتمالا احتمالا دارید.
بله ویلیام فاکنر و کلود سیمون هستند. فاکنر را همه تان خوب می شناسید، البته شاید سیمون را هم بشناسید ولی در هر حال من یک مقاله درباره کلود سیمون می گذارم تا او را بیشتر بشناسید چون من خود او را بسیار دوست دارم و به او مدیونم. البته تاثیر فاکنر هم روی سیمون بسیار آشکار است هر چند او را به پروست نزدیکتر می دانند ولی من خودم که واقعا شباهتهای او را با فاکنر بیشتر دیدم تا پروست. البته شاید چون این دو کمی هم از زمانهای نویسندگی شون با هم تداخل داشته نخواسته ن او رو متاثر از فاکنر بدونن حالا هرچی باشه این مقاله رو بخونین:
امروز روزیست که نویسنده ای نابغه به دنیا آمد. ۳ جولای ۱۸۸۳. اما او وقت کمی داشت. ۳ رمان داستانهای کوتاه کم و چند مجموعه از نامه ها و یادداشتها چیزیست که از او به جا مانده است. اما با همین چیزهای کم هزاران نویسنده و خواننده را مجذوب خود کرده و بی شک از تاثیرگذارترین نویسندگان تاریخ است. کسانی چون آلبر کامو، فدریکو فلینی، آیزاک باشویس سینگر، خورخه لوئیس بورخس، گابریل گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس، هاروکی موراکامی و چهره خبرساز این روزها سلمان رشدی از کسانی هستند که تاثیر کافکا بر آنها بسیار مشهود است ولی امروز کمتر نویسنده ای پیدا می شود که متاثر از کافکا نباشد هر چند خود به این معتقد نباشد.
پایین تعدادی از گفته های او را می بینید.
تأملاتی چند در باب گناه، بیم و امید و راه صواب، ۱۹۱۹/۱۹۲۷ میلادی
دفتر خاطرات
نامهها
تنها حرف ممکن که باقی مونده بگم اینه که هر دو ضد توتالیتاریسم بوده ن.
البته این روزها ضد توتالیتاریسم بوده ن ساده ترین کار ممکنه. ولی زمان اورول نبود.
۱.اورول
اریک آرتور بلر (به انگلیسی: Eric Arthur Blair) با نام مستعار جورج اورول (به انگلیسی: George Orwell) (زادهٔ ۱۹۰۳ - درگذشتهٔ ۱۹۵۰) نویسنده و روزنامهنگار انگلیسی بود. بیشتر شهرت او مرهون دو رمان مزرعه حیوانات یا قلعه حیوانات (به انگلیسی: Animal Farm) و نیز رمان هزار و نهصد و هشتاد و چهار است. نوشتههای اورول که در نقد مدل حکومت کمونیستی و مدلهای مشابه انقلاب تودهای میباشند برای خوانندگان عام تهیه شده و تاثیر گذار میباشند.
فیلم ۱۹۸۴ بر مبنای رمان جرج اورول ساخته شدهاست.
۲.فوکو
پُل-میشِل فوکو (زادهٔ ۱۵ اکتبر ۱۹۲۶ - درگذشتهٔ ۲۴ ژوئن ۱۹۸۳). فیلسوف فرانسوی.
وی فرزند «آن مالاپار» و جراح متمول «پل فوکو» در ۱۵ اکتبر ۱۹۲۶ است و در ناحیه سنت موار پوآیته فرانسه به دنیا آمد. بعدها اسم خود را به میشل فوکو تغییر داد.
فوکو می گوید هر رابطهٔ اجتماعی یک رابطهٔ قدرت است. اما او یاد آور میشود که هر رابطهٔ قدرت الزاما به یک سلطه ختم نمیشود.

«مورچــگانی که بر پـهـنه ی دشـت راه مـی رونـد». شـــاید افــراد ژنــرال فــرانـکو باشـند کــه مــرگ را برای جمهوریخواهان به ارمغان می آورند. و شاید اشتیاق او این باشد، و نه در واقعیت. و این هیچ ناخودآگاهی نیست که آگاهانه با دست به ظهور برسد. و شـاید آن فیلهایی که در ابتدا پر مـلات بودنـد و حـال با پاهای عنکبوتی وول می خورند، توتالیتاریسم محبوب او باشند که در ناخودآگاه خود آن را می بیند که تضعیف می شود. و آن عصـاها، تکـیه گاهان دیکتاتورها باشند که او برای آنها در انتهای زوالشان متصور می شود تا نیافتند. شـخصی بـا غـرور مسلم، توتالیتاریسم را خـواهد پسندید، هـرچند ناخـودآگاه او این کـشش را دیرتر ظاهر کند. فیلی هم که قدرت بر زین خود دارد در بی کران ابرهاست و دورتر از همه. نـاخودآگاهی که به ظـهور برسد هیچگاه لایه های زیرین خود را آشکار نخواهد کرد، و شاید حتی به ظهور هم نرسد. شاید آنها-نقاشان سوررئال- بگـویند که می خواهند تصاویر ناخودآگاه خور را در بوم نقاشی ثبت کنند اما بیشتر ناخودآگاه موردپسند کاپیتالیسم را آگاهانه ثبت می کنند و هیچ چیزی نیست که از درون برآید. برای ما تفسیرهای دالی یا دوستانش یا مفسران تحت سلطه ی کاپیتالیسم مهم نیست که هرچه خود بخواهند را به خورد خـرده بورژواها بدهند، برای ما آن نبوغ خالـص به کــار رفته در نقاشی است که مهم است و آن هنر ناب. برای ما تفسیرهای بیشماری که از آنها می شود شیرین است. برای ما این خوشایند است که دهها سال بعد از کشیده شدن «تداوم حافظه» در مورد مورچه هایی که به جان ساعتی افتاده اند فلسفه بافی کنیم.

Amerika. همان نوایی که پیانویی با بی نهایت کلید بیرون می دهد. با این پیانو نمی توان هیچ آهنگی زد. چون نمی دانی کلیدی که فشار خواهی داد چه صدایی دارد. پس زندگی در افسانه 1900 غیر ممکن است. کارگرانی که در اوایل قرن بیستم در سواحل مدیترانه سوار کشتی ها می شدند و در آرزوی سرزمینی افسانه ای راهی غرب می شدند. اما او در ایستگاه غرب پیاده نشد. از نیمه راه برگشت. او بود که استاد جاز را کوبید. اما هنگام پیاده شدن از کشتی تا نیمه های پله های ان رفت و شهری مه آلود با کوچه ها و خیابانهای بیشمار و بی انتها دید خود را در آن متصور شد که گیج و منگ دنبال کوچه و نشانی درست می گردد. او خود را مقابل چندراهی یافت و از همان راه که آمده بود، برگشت. تورناتوره برای خود یک قهرمان ساخت و ترجیح داد او را در ایستگاه غرب در کشتی جا بگذارد و او در کشتی، همراه کشتی منفجر شد. در واقع این غرب بود که از دست او عصبی بود و نتوانسته بود لباس خود را به او بپوشاند. جوزپه تورناتوره را همه به خاطر Nuovo Cinema Paradiso و The Legend of 1900 و اینگونه کارهایش دوست دارند. اما من سقف های چکان Pura Formalite را دوست دارم. جر و بحث های نویسنده و دوستدار آثار او در مقام پلیس و برگشت ورق در هر لحظه به نفع دیگری را دوست داشتم. انیو موریکنه را که همیشه دوست دارم. ژرار دو پاردیو را دوست داشتم و رومان پولانسکی را. رویاها و کابوس ها و ترسهای نویسنده را، فضاهای ناتورالیستی را، گره افکنی های پلیسی را، و صحنه ای که دستمالی خونین از پنجره به بیرون پرت می شود رانیز دوست داشتم.

«من می خواهم یک دلقک باشم». استعدادش را دارد. با سیب آدمش. با موشش. با موشش تا در سیرک دنبالش گربه بدوانند. اما کار او این نیست. زیاد حرف نمی زند. شاید خود نخواهد اما مانند تک تیراندازهاییست که ماموریت سری دارند. زیاد دور و برش می پلکند. زیر آبهای نیلگون، درون صدها تن اهن و فولاد، و در جامعه ای میان شهر انبار مهمات جنگ جهانی، او بهتر از همه است. او نباید دلقک بشود. او باید یک قهرمان باشد. او یک قهرمان است. بیشتر از همه مرا یاد ژان باتیست کلمانس می اندازد، زمانیکه مدال یک افسر را می دزدد. مالکه را قهرمان کرد و با سر به زمین کوباند. میدانی که گراس را می گویم. مالکه خود خودش بود. بعد از آنکه کلی خودش را گول زد و مسیح شد و طبال زمانه، تازه یادش آمد که در کودکی می خواسته دلقک باشد ولی یک دفعه سر از نهضت جوانان نازی در آورد. اما ما با او کاری نداریم. چه مسیح باشد چه یهودا. ما وقتی «طبل حلبی» را می خوانیم با مخلوق او کار داریم. سر و کار ما با جهانی دیگر است که از آنچه ما اکنون واقعیت می نامیم جداست. دنیایی که شاید به این دنیا بی اعتنا باشد. ما با هنر کار داریم. برای ما واقعیت اینجهانی چیزی جز خیال نیست. ما فقط می بینیم که گراس چه خوب ادای رابله را در آورده یا که اسکار چه خوب طبل می زند.

در پس زمینه آرشه کشیده می شود.در پس آن فکری بوده است.ویولنیست یا رهبر نیست.شخصی است در صد و پنجاه سال پیش که هنگام گذشتن از کوچه های پاریس میان شور و شوق و سپس در سکوت کوچه های پرت پاریس یا محله های دور از جریان مقاومت پاریس، اینها، این نتها از جلوی چشمش رد می شده اند. و از کوچه های پرت، می آمده است درست وسط شانزه لیزه و به کافه های پر شور و شر می رفته است. امروز برلیوز درست جلوی چشم من نشسته بود، اما من چشمهایم را بسته بودم و وقتی باز کردم که دو ساعت گذشته بود. صفحه تمام شده بود. برداشته بودندش. به خواب رفته بودم، همانی که لوئی برلیوز این آهنگ را در آن شنید و از خواب برخاست و نوشت تا من صد و پنجاه سال بعد با آن به درون نوستالژی سقوط کنم. شبیه آنتوان روکانتن هستم. خیلی شبیه ولی از بعضی جهات. پس از فارغ شدن از دنیا، با آن مسابقه ی بوکس می دهم. ناخواسته. ندانسته. البته بدم هم نمی آید. به خودم می آیم و می بینم که « سالهای سگی» گونتر گراس پیش رویم است. می خوانمش، و در پس آن نوای برلیوز مرا از زندگی فلاکت بار دور می کند. و با گراس زندگی را روایت می کنم در حالیکه از دور به آن نگاه می کنم.