
مرد، کنار دوچرخه. با بارهای زياد روی آن. مي گشت ميان آنها: گوجه های له شده، قوطی های کنسرو، لاشه ی مرغ. می گشت درحاليکه می بوييد، پرسان، ترسان و بی عار. عين آدمهايی گند که ميان گندآب، چيزهای گند ديگری را جابه جا می کنند و بسته های گنديده را با ناخن های پر از گندشان سوراخ می کنند. و می چرخيد سرش از بوهايی نه چندان خوش که در ذهن چيزهای نه چندان خوشتری را متبادر می کرد، زندگی چند روزه در فاضلاب وغذاهايی از موش و سوسمار و آبهايی با همين بوها.
چگونه بودند؟
اصلاٌ مگر بودند. شايد هم بودند. خسته و بی عار. لجن آلود. پاکيزه از هر پاکی.
کی اينگونه بودند؟
سالها پيش از آنکه بميرد، ولی نه آنقدر دور که آنها را مثل آشغالهاي بدردنخوری از آشغالدانی محله ای فقيرنشين، از ذهن خود به دوری بياندازد، هرچند چندان هم به اين کار بی ميل نبود.
برای چه اينگونه بودند؟
می خواستند به گونه ای ديگر باشند، اما پدرشان آدم خلی بود و آنها را به آنجا کشيد وگرنه جاهای ديگری بود که می بايست آنجا می بودند:
کجا؟
در آن گنداب حرکتهای اسطوره ای او به هرکول می مانست که در همه ی آن نمی دانم چند خان با شکوه هر چه تمام بی هيچ ترس از شکست گام بر می داشت. سخت به فکرهايی از اسطوره و عظمت درباری مشغول بود و خود را لايق کاخهايی باشکوه تر از آنچه لايق آن باشد می دانست. نه تنها ميان شاهزادگان و درباريان که خود را صاحب تخت و تاج می ديد. شاید حتی گاه به پايين تر نيز بسنده می کرد، کارگر بار خالی کن در يک بندر بی نام و نشان با حقوق ماهيانه ای که بتوان دو بار در ماه برای صبحانه نان قندی خريد. نان را به بچه های خود خوراند و او، کلفت را می ديد که کنار کلفتهای بسيار ديگر با لباسهای سرخ درباری به پسر او، شاه آينده، برنج های درشت می خوراند و ملکه که با لبخندی مسير عبور قاشق از دست کلفت به دهان پسرشان را تعقيب می کند. و می دانست که در تعقیب اویند به گواه سرقتهای نشمرده ای که کرده بود و بعضی هاشان را به خاطر نمی آورد، خانه هایی پر از سکون و سکوت و تاریکی و همه چیز. برمی داشت آنها را و در کیسه می گذاشت. این بار هیچکس، حتی شریکش هم نبود و تنها تمام وسایل را از آن خود می دید و در حماسه ای از دلهره و ترس و شعف درون اشیا را بهگزین می کرد: مجسمه ها، طلاها و نقره ها، دندانهای طلا، سگک های کمربند، شمعدان ها و پرهای قو میان بالشهای زینتی(که در عمرشان سری بر رویشان فرود نیامده است).از شوق، از شعف، بی خود شده بود تمام خانه را چراغانی کرد. و داشت می رقصید و سپس داشت گریه می کرد(راهی زندان بود). نمی بایست این کار را می کرد، همیشه به خود متذکر می شدکه: نباید این کار شود دیگر نباید تکرار شود هیچ شوقی نیست آنها را خواهم برد و با دلی پر درد خواهم فروخت و وقتی که شمعدانهای طلایی بسیار شبیه به همانها در کاخ ناپلئون را برمی دارم هیچ شعفی در دلم جای نمی گیرد چون برای آن پولهای زبان بسته که برای این شمعدان رفته است احساس ترحم می کنم باید دانست که در هیچ خانه ای چراغی نیست و شمعی نیست و کبریتی نیست که بتوان کورسویی از نور به شکرانه روزی در آن بر پا داشت تو مرد خرفت بی عرضه حقت است که گونه هایت را سوراخ کنند و از چاه فاضلاب به آن لوله ای باز کنند کثافت احمق به آن خانه نرفتی ک ک که یک عمر در آن اتراق کنی خل بیچاره تو کاری داری حرف حرفه ات در میان است می بردی و فردایش گم و گور می شدی مگر خواستی که در آنجا ضیافتی به پا کنی و مهمان دعوت کنی یا اینکه با شکوه جلوه کنی تو از ای ای ن این چراغ چه می خواهی چردسازسربرنمیدا لعنت به تو پیرمرد. چند متر آن طرفتر می توانست ببیند که تمام آشغالهای اهالی یک کوچه جمع است. تمام خیابان روشن بود. دوچرخه اش را در دست می برد. سر یه آسمان می گرفت و مه را در صورت خود احساس می کرد. رندانه می رفت به سوی شکست. نه، به سوی پیروزی. و خود را بالاتر می دید. بالاتر و بالاتر و هر چقدر که بتوان دید بالتر. آنجا در آن شب به یاد ماندنی پیروزی می چرخید به دور خود و قاه قاه خنده سر می داد و دور سرش می چرخید: نوشگاه های شبانه روزی، چراغهای روشنشان، درختان همیشه سبز، ماه کامل، چراغهای گازی خیابان، آسفالتهای صاف، پیاده روهای بی چاله، مبلمان فروشی و خانه های متمولان. و آن پایین کار انتظارش را می کشید، کنار آب گل آلود و به خیابان ریخته، دستهای گلین خود را فروبرد و در میان تفاله های چای چسبیده به دستش دوباره چند قوطی کنسرو، قوطی شیرینی، قوطی غذاهای یکبار مصرف و حلبی ها بیرون آمدند، همانها که به کار او می آمدند. کمتر کسی بود که بخواهد در این وقت شب بیرون بیاید یا حتی بیدار بماند، همه معمولاً این موقع شب چهار ساعت است که به خواب رفته اند ولی حتی مواقعی، دیوانه هایی هم پیدا می شوندبیدار بمانند و نه از روی اقتضای حرفه شان که از روی کیف و حال و شب زنده داری کنار دوستان و جلوی تلویزیون بنشینند و کمتر کسی شبها در تلویزیون به دنبال اخبار است و همه به لباسهای خوب و ماشینهای درجه یک بازیگران چشم دوخته اند و نمی پسندندشان و شاید گاه اخبار ببینند و سرنوشت یک زوج سینمایی را دنبال کنند که در دوازده روزنامه و مجله آن را دنبال کرده اند. بعد از یک ماه از گذشت آن ماجرا هنوز به دنبال آنند و امیدوارند بدانند قرار است شوهر، جواهر به حراج گذاشته شده ی تزار سابق روسیه را برای همسرش بخرد یا نه. اما این ها را می داند او که این بیرون است، سرما را روی تن خود حس می کند و شاید رهگذری در جواب این سوال او که کوچه شما چند خانوار است با اینکه هیچ کاری ندارد و عجله ای هم نیست، یک «چی؟» با تاکید بیشتر بر روی وجه سوالی موضوع بکند و کمی بر سرعت گامهایش بیفزاید و اگر با سوال دیگری از این قبیل که آیا در خانه تان قوطی کنسرو اضافی دارید مواجه شد قیافه اش بیش از پیش در هم برود. ولی او می داند که رهگذران در شب همیشه از خود خالی اند و از وجود خویش باخبر نیستند و از اینروست که شادند و شنگول. و حتی در ساعاتی که خورشید همه چیز را سایه دار می کند این وجه اخباری را به همه ی ابنا بشر تعمیم می دهد. اوست تنها کسی که زیر بار وجود کرمهایی لای گوشت و پوست خویش خم شود و از درد نیش آنان به خود بیاید و خود را بداند، که هست. گاه که بخواهد کرم را از پوست بیرون بیاورد بر آن کار فائق نخواهد آمد که کاری بس دشوار خواهد بود و با موانع اجتماعی( که اصالتاً و منطقاً بیهوده اند ولی جثه ی بزرگی دارند و همانطور که غلت می خورند بزرگتر می شوند تا آن حد که همه را در زیر می گیرند و له می کنند) روبرو خواهد شد و خواهد رفت به راه خود: ایستان، کشان کشان، افتان، خیزان، روان.
. . . شانزه لیزه، شاید اسمی با مسما، و تلفظی عجیب، مثل برگهای درختان برای آن یارو کوره. شاید سختتر از آن. یک قاشق سیاهچال چگال. یا اینکه صورت مثالی تو درست ذل بزند به تو. آنقدر سخت. آنقدر سخت که بمانی آن چراغهای بنجل شانزه لیزه است که می بینی یا نه. به آن سختی. اگر هست آیا می بینی؟ تو هستی که می بینی؟ آن یارو بعید می داند. نه، نه همه که اسپینوزا نمی شوند. می گوید که بعید می داند. خیلی ها اصلا نمی دانند. خیلی های دیگر هم دوست دارند که بگویند نمی دانند. عجیب است. به فکر آدم هم نمی رسد. آخر چطور می شود؟ خیلی دور است. شاید هم راست گفته. آدم دروغگویی نبود. خودم خوب می شناسمش. آن یارو که می گفت آن چراغهایی- که چراغ نیستند- را نمی بینیم کمی نزدیکتر است. آره، حتما. خیلی نزدیکتر است. مضحک است که می گویم نزدیک. چون اصلا نمی شود گفت نزدیک. خیلی بیشتر از این حرفها. خلاصه چیزهایی در گوشم پچ پچ کرد و رفت که ما نمی بینیم، هیچ، آنها هم هیچ نیستند. نه وجهی نه محتومجاتی. حال، من، اینجا، شانزه لیزه. کنار دارندگان چیزهای بزرگ و کژ و مژ در کله هایشان. قدم می زنم. هی رد می شوند. خیلی زیادند، مانده ام که رنگند؟ دست از تویشان رد می شود، شفافند، چه اند؟ می دانند که کوچکند یا نـ اصلا مگر خودت می دانی خیلی بزرگی این را ما همه می دانیم خیلی بزرگی بزرگ بزرگ اندازه فیل پیش آدمهای کوچولو موچولو لابد همینطوره نه اینطور فکر می کنی بکن هر جور دلت می خواهد فکر بکن اصلا فکر نکن چرا فکر اصلــ مگر چت شده عصبی هستی تو عصبی هستــ نه نه اینجا نبود که یک جای دیگر بود قهوه خانه ای در رم بود قهوه خانه ای میخانه ای ماندی که چه بگویی ها مانده بودی مانده بود بودی کجا حرفه ات آره حرف حرفه ات بود گفتند و گفتند لب و لوچه شان ریخت بیرون فکشان در آمد تا جناب آقای متخصص چیزی بگویند آنها را چه خیال کرده بودند ساکت ماندی چه فکر می کنیــ من برای آنها چه بگویم هی من زیاد بالا انداخته بودم هی هی کجایی ضمنا هی صداتو بریدی ضمنا من واسه این بیکاره ها واسه این مردم کور و کچل دهن باز نمی کنم چی بگم شخصیت شان آنقدر ها هم بالا نیست فکر می کنند همه شان یک پا متخصص اند ساکت مانـ ببر ببر کور و کچل و کور کچل دیدی که نیستند فهمیدی که نیستند همیشه همینطور است به روی خودت نمیاری که کور و کچل دهن باز می کنی ازش بیرون میاد کور و کچل گره گوری خل و چل بیکاره عوام الناس تو حتی آن هم نیستی هیچی نتونستی بگی نه اینکه نخوای نتونستیـ اینو دیگه همه میدونن که من متخصصه اون کار هستـ کور و کچل من دیگه از جیک و پوکت خبر دارم نمی دونی مفتی کارشناسی به زور دو تا از همون آشناهات که حالا می بینی پشت می کنی بهشون و هی می گی کور و کچل کور کچل فرتی افتادی پایین شالاپی از خود بی خود بودیـ خب این درسته که از خود بی خود بودم لعنتی تو نمی دونی این مارتینی چقدر غلیـ تند نرو تند نرو هیچی هم بالا نینداخته بودی قبل از تو حرف می زدن و وقتی رسیدی نشستی اونجا و تا مارتینی تو رو بیارن بحث تموم شده بود و تو تا اون موقع هیچی بالا نینداخته بودی ولی وقتی بحث تموم شد به اون پیشخدمت گفتی هی یکی دیگه بدبخت اون موقع تو کجــ اوهوی خله من اصلا حالم خوش نبود اومدم خودمو انداختم روی صندلی هیچی هم به هیچ کس نگفتم اصلا از بحثشون هیچی نشنیدم پیشخدمت هم خودش عادت منو می دونه زودی اومد یه بطر گذاشـ همان آش و همان کاسه حرفهای دیروز و فردا تو هیچ فرقی نکردی دیوونه با دهن باز من و من میکنیـ هی تو حرف نزدم که نزدم به تو چـه اصلا من آنها را داخل آدم می دونم ها چی فکر کردیــ کور و کچل بله همون حرفهای پشت سرت برات یه کم خوبه آره دلقک دیوونه با دهن باز من من کنون تو خیابونا ول ول بر می گردند بهت می خندند آره بهت می خندنــ اینها مهم نیست من بیشتر از همه شون اینجاها رو بلدم من عمرمو اینجا گذروندم مگه اونها کی هستند تازه از شیر جداشون کردنـ خب همین بزرگترین افتخارت اینه شانزه لیزه رو بهتر از همه می شناسم شاهکار کردی کولاک آره آن میخانه هم زیاد بوده ای نه هی تو هم یه چیزی بگو هی حواست کجاست نه دارم می افتم چرا اینجا همه ش سبزه بعد که یکی گفت چی انداختی حالت جا بود تند هم جوابشو دادی آره ماجرا همین بود آره انداخته بودی بهت حق می دم همیشه انداخته ای یادت رفت راست راست رفتی طرف توالت رسیدی که به درش یادت اومد خودتو کوبوندی بهش آره دیگه حرف هم پیدا نکرده بودی اینج اینج جا چـ چـ چـ چقد سبزه هر هر هر ابله ابله ابلهی ابلهی ناراحت بودی یا خوشحال نمایش خوبی بود به خودت آفرین می گفتی ولی از دیگرون مطمئن نبودی نه نه مطمئن نبودی با خودت کلنجار می رفتی دلقک تئاترت تماشاگری نداشت درست بهشون شک کرده بودی من هم که نبودمــ ت ت تو ی مردکه ی لا ابالی بی شعور خل وضع پس کجا بودی عوضی مغز منو که برده بودی با اون چرند و پرندات وجه محتوم مبصرات وجه محتوم مسموعات حرف می زدی حرف که چی بگم داد داد می زدی فریاد آره بهتر اینه فریاد می کشیدی آره فریاد فریاد بلند فریاد می کشیدی از دست مردم طاعونی کور کر لال سقوط کرده سوسک کرگدن سخنرانی می کردی فکر می کنی که مثلا تنها دانایی این لقبهارو واسه خودت انتخاب کردی با خودت ببرشون به گور مردک بی عرضه طاس هستی و میلیونر یک کوسه ی بزرگ هم گرفته بودی خب فخر می فروشیدی ولی بیچاره من بهت رحمم میاد اون کوسه ت رو هم که خوردنش ولی خوب توجیهش می کردی حیف شــ مردم همدیگه رو می شناسن هر قدر هم که خودتو خسته کنی توی هفده تا شورش شرکت داشته سی و هفت بار بهش سوءقصد کرده ن مردم که به گورش تف می ندازنـ پ پدر سوخته تو با دنیا مشکل داری من که گفتم اونهارو آدم حساب نمی کنـ راست می گی حق با توه اونجا بیست لیوان مارتینی یا گریپا بالا انداخته باشی اونا که بیشتر می ندازن پس چطور بهتر از تو از همه چیز خبر دارن لابد روی تو زیادتر اثر داره نه آره این جور چیزها هست مردم پشت سرشون چشم دارن شبها می دونی که دست و پاشو گم می کنه بچگی خیلی تو لحافش می شاشیده ماجرای صدف صدفها وای ای صدف صدفها اوه پدر منم منم واسه منم صدف وای صدفه قرچ قروچ توی کله ی آدم میان کیک پرت کردن توی صورت تو خیابون ریسه رفتن مردم زمین خوردن این ور اون ور حرفهای بیربط خوبه حافظه ات رو از دست ندادی گوش می کنی از خاطرات لذت می بری ها صد لیوان گریپا عجب ولعی همراه پدر بالا آوردی روش آره میخانه های حومه ی لندن بله بله توی کشتی مارگرت نمی دونم چی چی ملوان اول بودم مسئولیت سختی نبود همینها بود آره تا جائیکه یادم هست یواش یواش دلم به حالت می سوزه اینجا روی سنگ فرشهای شانزه لیزه تق و توق کفشهای ورنی اش بود. چراغها سرجایشان بودند. چراغهایی که به سیاهی می زدند. با روبانهای قرمز دورشان. بایست از کنارشان بگذری. آرام. عین مار. بهشان توجه نکنی. محض احتیاط. بهشان گوش هم نکنی. . . یک تف دیگه افتاد روش مثل اینکه بارون اومده باشه حالا وقت داری بیا بالا بیا بالا یالا بیا بالا عجب خیلی فکر نمی کنم آدم اهه اهه روی نیمکت که قی نمی کنن جوون ببخشید زیاد گریپا بالا انداختم ابله چی فکر می کنی فکر می کنی اونا از اون جای گرم و نرم بلند شدن دنبال تو این همه راهو گز کرده ن که ببینن تو گریپا بالا انداختی یا نه چی فکر می کنی فکر می کنی که همه تو رو می شناسن سر قبرش قی می کنی بله درک میکنم نباید هیچ مشکوک باشه خب تو دلقک خوبی هستی تو همین شغل بمون شانزه لیزه با همان چراغهای سبز و نارنجی قی آورش برگشته بود و پشت سر آدم چشمک می زد. و چراغهای گازی مردم را به جمع شدن به دور خودش دعوت می کرد. عجب پتیاره ایست این شانزه لیزه. در پارک شهر خودشان بود. یک لحظه از قدم زدن خسته شد. ایستاد. روی نیمکتی نشست. هنوز ننشسته بلند شد. با این حال در دور و اطراف کسی نبود. اینجا معمولا کسی نیست باز شروع به قدم زدن کرد. با پاهای برهنه. شاهد همه چیز از کوچک و بزرگ. برگها که خش خش میکردند. می خواندشان. سرش یکجا نمی ماند. جلوتر می رفت. نیمکت های خالی. چه بهتر که خالی. نه مثل آنجا. با آنهای خل و چل. لال و کور و کر و شل. بعضی ها هم که بهتر می دانی اعور. از همه بدتر. سالمهاشان. هر چه شان سالم باشد، یک چیزشان نیست. راست، چپ، هر دم عقب، قاه قاه. جلو، عقب ، سر بالا، یک آشنا، قاه قاه. جلو، سر پایین، معشوق قبلی، جلو تازه اش، قاه قاه. زبانشان عین روغن جز و ولز می کند. و کنار چنار می ایستند عین دست فروش ها آدم دورشان جمع می کنند. گشادها را تنگ می کنند. یک فضله بیافتد وسطشان، حالشان جا بیاید. صدای برگهای زیر پایش مثل صدای آت و آشغالهای نایلونی بود در خیابانهای اصلی شهر و جای خالیشان در روی آسفالت و سنگ فرشهای شانزه لیزه کنار آشغالهای زیاد دیگر. وسط آنها نمی افتد جلوی پای من می افتد. پنجره ای که بالای سرت باز می شود. تف است یا تفاله چای. حیف نبود. استاگیرا که می ماندیم. پای برهنه مان را روی جاپاهای نوه شاگرد نادان می گذاشتیم، که شاگردش مثل بچه ها با آتش بازی می کرد. آتش از طبیعیات. طبیعیات. عالم ما که زیرین است. هادس شده است جای ما، نه؟ نه. کون و فساد آقا بالاسر عالم علوی. همه شان سرشان به یک سنگ می خورد. اینقدر زر نزنیم. حدهای بین محیط و محاط. چه خاک بر سر شده ایم. سفلی بالای علوی. زبانم لال خدا لگد می کنیم. «بیشتر لگد کن قوام می آید.» گل لگد می کنیم، گل لگد کردنی! و هردو را ما می بینیم. چیزهای دیگر شاید نبینند. چیزهای دیگر در گاه های دیگر، در جای های دیگر. شاید هم در گاه من، جای من، خود من. چیز دیگر می بینیم. عادت کرده. خوش منتَظرات. پشتک وارو می زنی روی دنیا. روی تابلو، امتیازهای خوب خوب میـبینی. همان حال که پشتک وارویت را می زنی. عجبا. چطور می بینی. کارم شده است پشتک وارو زدن. ولی این روزها بیشتر قدم می زنم. مشائی. لیسه. نتیجه های خوب روی تابلو. مُثُل امری مجرد. برای او که می گفت «ما افلاطونیان» و یک چیزهای دیگر هم گفت. بعدها گفت. مغالطه و مناقشه می کردند، جاهلان، که او می گفت. نه، جاهلان نه، جدلیان. آنهایی که دوستدار نبودند بل خودش بودند، بیشتر جوش می خوردند. عینهو سیر و سرکه. پشت کرده بود به جدلشان. حکما پنبه توی گوشش کرده بود. لوحش روی دستش، دواتش روی تخته سنگ، خودش روی نیمکت، پسره ی ناقلای آتشباز پهلویش. می نوشت از موجبه و سالبه و کلیه و شخصیه و شرطیه و عملیه. اشرف انسانها. اشرف انسانها که اشرف علم می دانست. نمی دانم می دانست یا نه. ما که جز آن همه چیز می دانیم. همه چیز ما پشتک وارو. صورتمان، ماده ی مان را لگد می کند. ببین مانده ایم به چه بدبختی ای. فایده ای ندارد. هیچ فایده ای. بُکُش و برو. بکش و برو. از ارمینیاس و بوطیقا تا نیقوماخس. بی انصاف آن همه را خودش گفته. می دانی که به ما چه می گویند. « اوهـــــوی، آدم بی شعور، فاعل بالطبع، بی غایت، بی اراده. بی خود کرده ن. زبونتو گاز بگیر. لبتو گاز بگیر. دهنتو گاز بگیر. دندونتو گاز بگیر. گاز بگیر. گاز بگیر. آدم سگ. سگ آدم. لاف می زدیم [ پارس می کردیم ] از علم به وجود مطلق و حقیقت وجود و علل و احوال و اوصاف و چه و چه. اول کلیات مجسم و محسوسات موهوم، بعد همه شانیک چیز، خاصِّ محسوسات. به خدا من اینقدر حوصله ندارم که هر لحظه یکی بیاید و بگوید دانسته که هیچ نمی دانسته. بعد تازه مانده است ده گانه، پنجگانه. هیولی و صورت. همه می توانند خر شوند. بعضی جلوی من، خر شده اند. باور ندارم که همه از یکی اند. آخر بعضی ها بالقوه ی خر شدن نیستند. انصاف نیست یکی بگیریشان. بعد حتما می گوید که دست خودم نبود. خود به خود. یکهویی. عرضی بود، حلول کرد. خر شدن و خر بودن، جدا نمی شوند، جاویدند. یک جایی هست که حتما به بن بست می رسی. ساکن خواهی شد. من هم خواهم شد. نه در گاهی دور. در گاهی نزدیک. همین چند دقیقه بعد. می خواهم بروم به یک رستوران ایتالیایی. غذای ژاپنی بخورم با قهوه ی تلخ انگلیسی که در ظرف چینی، یک خدمتکار سیسیلی سرو میکند روی میزی آلمانی که سنگهای زیر آن از سوئیس است. در فرانسه. سنگی که عوض شده است. از صورتی، تا اجماع در صورتی دیگر. همه یک حرف است. آدم بودی، مردی، خاک شدی، شیشه ات کردند، روی یک میز چوبی، در یک قهوه خانه ای یک نفر از جنس خودت، با همان صورت، رویت چای می خورد. چای نه، قهوه. شاید هم از جنس خودت نباشد که من شنیده ام صورت و ماده از هم جدا نشوند. انسانیت صورت، حیوانیت ماده. شاید از جنس خودت نباشد، یارو ماده اش چیز دیگری بوده، بالقوه بوده، بالفعل شده، ولی از کجا معلوم تو چیز درستی می بینی. چندش آور است. چندش آورتر از آبهای زلال جوبهای شانزه لیزه. پشتک وارو زدیم، مردیم، بیمه داشتیم، صورتمان عوض شد. شدیم چک های ده هزار دلاری. شاید هم از اول همان بودیم. در چشم بعضی ها. از کجا می دانی آنها چه می بینند. حتما تا حال فهمیده ای من در خیرالامور جلو هستم. خیلی جلوتر. خیرالامور. خیرالزمور. خیرالزبور. خیرالزنبور. خیلزنبور. خیل زنبورها. وزوزشان. وزوز زنبورها. تواین هوای سرد. توی مه. توی مه زنبور دیده ای؟ یک زنبوری است ولمان نمی کند، تا نیش نزند. توی هوای ابری، آنهم. خیلی ها اگر می دانستند، که اگر بیایند و وزوزهای زیادی بکنند، بعدها خیلی های دیگر بهشان می گویند زنبور، وزوز نمی کردند. حرکت آغاز نمی نمودند. ناقص نمی بودند که حرکت کنند. دست خودشان که نیست. قصری نیست شوقی است. من به گور پدرم بخندم، باقوه ی بالفعل شده را صرف بالفعل بکنم. ماده المواد. ما توی آن. هل دادند. هلمان دادند. از آنجا که بودیم. هلمان دادند. علل فاعله. علل فاعله مان بود علت مادیمان، آنهم علت صوری است، سر نخ را بگیری می رسی علت غایی. حالا علت فاعله شد علت غایی. فعل صرف شد قوه ی صرف. عجبا. آماده برای شدن. اینکه ما بودیم. اینکه ما بودیم، او شدیم. عاقل و معقول و عالم و معلوم. می چپانیم توی یک چیز. همه چیز می تواند بشود. در حالیکه عین دیوار بتن است. با سر بکوبی سرت می شکند، آن نمی شکند. شاید می گفته اند سوراخ می شود. غیر از حرکت مسترید تحولات دیگر دارند. زبانمان لال، مثل اینکه جز خودش هیچ سرش نمی شود. قائم به ذات است، نیست به ماسوایش که ماسوایش ناقص است و علمش به ذات خودش است. این چه زنبورهایی بودند شاشیدند به همه عالم. سر و صورت مردم. روی نیمکت می نشسته، تکان نمی خورده. محرک کل وجود جاذبه ی زیبایی است. شاخ در می آورد، آدم. زنبور هم زنبور قدیم. برای خودشان خدا بوده اند. عله العلل. بی حرکت که حرکت از وجود نقص است، به سوی کمال در حالیکه او کامل است، بی حرکت. مثل زنبورهای قدیم که می نشستند روی نیمکت،. حرکت بی حرکت. حرکت. بی حرکت. من در هر حال خدا که نیستم. خدا را چه دیدی یک روز دیدی شدم. از فاعله مان رسیدیم به غایتمان که همان ماده ی مان باشد و آن صورتمان بود که تمام وقت داشتیمش. همه اش خدا بوده ایم نمی دانسته ایم. من الآن راه می روم. به سوی غایت. غایتم آخرش قهوه است، با یک آهنگ نرم فرانسوی بغلش. جلوی یک میخانه پاهایم ایستادند. پاهایم جلوتر می رفتند و زودتر رسیدند. ساختمانی بود بالایش خانه ای. خوب شد تفاله نریختند، تف نینداختند. آدم نیستند. نیستند. مگر چیست؟ خب باشند. گاو، فوقش گاوبان. با زبان خودش باهاش حرف می زنند. خیلی ها دیوانه اند، خیلی ها هم دیوانه باز. دیوانه تر از آنه. دارالمجانین. توی دارلالمجانین کمتر کسی ورزش می کند. ما ولی پشتک وارو می زنیم. صورت مردگان را لگد می کنیم، می افتیم که. توی دارالمجانین. حیف. حیف. حیف. توی دار المجانین. به بعضی ها دوا می دهند. زوزه بکش. اووووو. زوزه بکش. توی دارالمجانین. اووووو. هرم نفسهای میخوران در اولین قدم، صورتم را گرم کرد. من هم شدم تبدار مثل آنها. زبانم لال. خدا نکند، نکنم این کار را. شیشه های قهوه خانه بخار گرفته بود. وقتی در را باز کرد قیژ قیژ صدا داد. پنبه کرده بود توی گوشش، به جهل و جدل گوش نمی داد که لامذهب. کفشهای ورنی اش روی کف چوبی قهوه خانه صدا داد. تلق، تولوق. رفت گوشه ترین گوشه. هیچکس نبیندش. فکر می کرد که چه شرابی سفارش بدهد، بهتر است؟
. . . برای آخرین بار در شانزه لیزه بودم. روزی رویا بود. شاید بیشتر. امید نبود. آن روزها نبود. این روزها هم نیست. هرچه هست آن روزها امید نبود و در شانزه لیزه بودن رویا بود. خوب یادم می آید. ولی حال من در شانزه لیزه بودم. بسیار عادی قدم می زدم. شاید خیلی از مغازه ها را می شناختم، شاید ساختمانها را هم. آسفالت های کف خیابان برای کفش های ورنی ام آشنا بود. می دانم که آشنا بود. مگر چه بود؟ و هوایی که به صورتم می خورد. مه در شانزه لیزه، آدمهایی که اعورانه به آدم می نگرند. آدمهای دیگری هستند که از صورتهای شرقی اعراض می کنند. هه هه. فکر می کنند که هستند؟ یک وجه اشتراک دارند. همه خندانند. و من می دانم. می دانم که آنها خندانند. و بی اعتنا هستند. البته فقط صورتشان. می دانم برای چه خوشحالند. من بی تفاوت می گذرم. بی تفاوت به همه چیز شانزه لیزه. این خیابان رویاها. حتی به مجسمه های دیوید جعلی که به ده هزار دلار می فروشند. آن هم درست بغل گوش لوور. لابد از آنژ هم خجالت نمی کشند. اینها معمولا آدمهای خجولی نیستند. و اینجا سقراط راست می گوید. عوضش این دیوارها شرم دارند. شرم دارند به آنچه که به شانزه لیزه مشهور است نگاه کنند. به آنچه که خود آن را ساخته اند. فرزند ناخلف پاریس. به دست نااهلان افتاده است. لابد همین را می گویند. و می گویند کاش می توانستیم روی این مردم خراب شویم. شانزه لیزه شکوه چندانی ندارد. چراغهای سبز و زرد همه جا به چشم می خورد. فکر نمی کنم هیچ کجای دنیا بشود چنین سلیقه ای به خرج داد. شانزه لیزه ولگرد ندارد. کوچه های قدیم شهر ما داشت. پیاده روهامان هم تنگ بود. اینجا پیاده روها خیلی عریض اند. فقط مشکل اینست که مردم عین مور و ملخ ریخته اند بیرون. عینهو مور و ملخ. و عین خیالشان نیست که هوا چند درجه زیر صفر است. می گویند و می خندند و ول می گردنند. این چیزی است که باعث تنگ شدن پیاده روها می شود. ظاهرا اینجا بیشتر از کوچه های شهر ما ولگرد دارد. می آیند برای گردش و دید و بازدید. لوور و سن. پل سن فرانسیس و کلبه های پنج هزار دلاری. پارکهای بزرگ با نیمکتهای طویل. آدمهای روی آنها. روزنامه می خوانند. صورتشان پشت آن ناپیداست. نمی توان نقابشان را کشید. اینها باعث می شود که من، هرچند بخواهم، نتوانم از کنارشان بی تفاوت بگذرم. و آنها لابد تقصیری ندارند که چپ چپ به من نگه می کنند. لابد حمیت به خرج می دهند که مرا لت و پار نمی کنند. آخر خودم هم می دانم، خیلی بد نگاه می کنم. آدمهای اینجا خوشند و همین خوشی و طرز خنده شان زعارتشان را روشن می سازد. ولی هرچه باشد من برای همین یک مشت گره گوری رحمم می آید. می دانم که درونشان قیه می کشند. قیه های طولانی دارند. ولی این امشبی را مجبورند به روی خود نیاورند. کار غلطی است. اشتباه است که آدم به آنها رحم کند. تجربه های زیادی دارند. پشت گردنشان تفته شده. این تضریب ها کارگر نیست. خطرناکتر آنهایند که از پشت می آیند. خطرناکتر، چون نمی بینیمشان. نمی فهمی که به تو نگاه می کنند یا نه. هرچند شاید برای آنها مهم نباشد. آنها دنبال خوشی خودشانند. من بارهاست از اینجا گذشته ام. برای من چیز تازه ای ندارد. شاید برای آنها داشته باشد. گالری های روی دیوار و تئاترهای خیابانی. در مورد موضوعاتی که خوششان می آید ببینند و بشنفند. آمده اند چیزهای تازه ببینند ولی در واقع منتظرند انتظاراتشان برآورده شود. دنبال اسمهای آشنا می گردند. پیدا نمی کنند. و تحقیر می شوند. هرچند وقت برگشتن خنده روی لبهایشان خشک نشده است. هاهاها. اینجا برای من تمام اسمها آشناست. ما اینها را قبلا تجربه کرده ایم. من دیگر برای اینجور چیزها وقت ندارم. شاید خیلی وقت داشته باشم سرم را بیاورم بالا و آن چراغهای سبز و نارنجی را نگاه کنم. همین است شاهکار شانزه لیزه. من تصور می کردم کسانی که به شانزه لیزه می آیند، می روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند. ولی چهره های آشنایی هست. لابد می روند و در یک کافه خیابانی می نشینند و سیگار برگ لب دهانشان می گذارند و مارتینی بالا می اندازند. بعد هم در این تنگنای پیاده روهای شانزه لیزه تلو تلو می خورند. خود را شناخته اند و می خواهند از یاد برند که هستند. احساس می کنم که خوابهایشان نیز آشفته باشد. ظاهرا زیاد رغبتی به ترک شانزه لیزه ندارند. چون شب است و خواب در انتظارشان است و آنها هیچ دوست ندارند کابوس ببینند. همین دلایل است که تعداد بطرهای مارتینی را زیاد می کند و آبش را کمتر. . . . . . . .
.قدم زنان در شانزه لیزه
موجودات مادی. راه رفتن سخت است. با پاهای برهنه. مجرد. البته کسی با من کاری نداشت. برای خواندن نشانه های هر چیز. هر چیز مادی. هیچ پوششی. مادی و مجرد. دریا و ساحل با صدفهایی در دل هر کدام. لاک پشتها که راه به ساحل می جویند. مادی و مجرد. عجیب. دریا هم همینطور. نمود رنگها. موجها. کف آلود. حریص. برای رفتن. آزردن من. سنگها را خیس میکند. برهنه اند و لیز. نگاهشان می کنم که جلوتر از من میروند. من هم دنبالشان. سنگها بسیار تیزند. هدفشان همین است. مرا زمین بزنند. موجودات مادی. همه از یک قماش اند. موجودات مادی. در اوّلی بیشتر شک دارم. و اینکه آنها نشانه های رنگینند. ماندن میان دو چیز. عین کار کردن با رنگها و حدود شفافیت آنها روی بوم نقاشی. و قطعا دست از توی آن رد میشود. تنها عیبش اینست که پاره می شود. این ساحل شنی تمامی ندارد. موجها و دریا هم. دریا از شرق و شمال و جنوب. حداقل شنها باهم فرقهایی دارند. صدفها هم دارند. آنهایی که زیر پای من له می شوند. قرچ قروچ. ولی موجها ندارند. نه، ندارند. آره که ندارند. حتی هدفشان. فقط می آیند. نه، یک هدفی دارند. برای هدفشان خیز برمی دارند. من تنها آدم این دور و اطرافم. پس هر لحظه یک علت غایی دارند. چه مسخره. نه آنقدرها مسخره. حداقل همه شان یکی اند. ما چهیچیکی نیستیم. فرق زیادی هم داریم. وهر لحظه هم یک علت غایی داریم. آنها را خیلی های دیگر تعیین می کنند. نه در کنار هم. بعداز هم. وجه محتوم مسموعات. در این میان گهگاه میان شنها تخمهایی هست. تخم لاک پشتهای زیادی. از تخم در آمده اند. بعضی هاشان. بچه لاک پشتهای زیادی باقی نمی مانند. افتخارشان اینست که به دریا برسند. خیلیهاشان نمی رسند. ولی هر چه باشد نا امید نیستند. حرکت را شروع می کنند. حرکت کمال اول برای موجود بالقوه، از آنرو که بالقوه است. موجود بالقوه. یکی به من گفت در این شک دارد. یک دوستی. آن قدیمها (اضافه کرد : در مورد ما.) نه موج. در مورد موج هست. حرکت اولین کمال اوست که به علت غایی اش برسد. کشیدن من در کام خود. کف آلود و حریص. اژدهایی که دهان باز کرده است. با دندانهای سفید. و صورت سبز. حرکت من هم با همین افکار. همه چیز دور و برم علل یکسان دارند. مرا پیش صورت مثالی ام بفرست. حاوی و محوی را یکی کن. عرضی از اعراض. اینها را من نخواستم. برای ما که نیست. همه چیز برای موجودات است. و ما وهمیم. همان دوستم گفت. آدم دروغگویی نبود. وجه محتوم مبصرات. این بهتر است تا حیوان بودن. از طبایع جزئیه. یکی بدتر از دیگری. می فهمی که. آدم سنگ. سنگ آدم. چه فرقی کرد. همه علت دارند. آنهم غایی. و شعور برای همه. عارف مشربان. خوششان می آمد بهشان بگویی، پدرسگ؟ همان وهم بهتر است. نه برای مجرد و نه برای ماده. صدفهای زیر پایمان که خالی می شوند. موجها می برند و می آورند. در تلاشی پوچ برای هدفشان. من دور از دسترس در روی صخره ای دور نشسته ام و به دریا می خندم. مسخره. هه هه. ما که مجرد نیستیم. مگر هستیم.؟ هستیم یا نیستیم. در هر دو حالت هستند کسانی که بگویند:« اوهــــــــــــــوی، آدم بی شعور. فاعل بالطبع، بی غایت، بی اراده.» پس من به دریا گفته ام که مرا در کام خود گیر؟ به خدا قسم من چنین حرفی نزده ام. برای حرکات و نه برای همه معلولات. و من از همین جای ساحل با صدای قرچ قروچ صدفها زیر پاهای برهنه ام و مواد لزج آنها روی پاهایم، برگشتم. جواهر شاغل حیّز. ما و مواد لزج روی پاهایمان. این جور چیزها را نمی شود گفت. برگشتم تا به پارک بروم ولی وقتی از جلوی خانه می گذشتم، صدای نکره دوستم باعث شد سری به آنجا بزنم. از قرار منتظرم بوده.
« هی، هیچ می دونی فضای زیادی اشغال کرده ای.»
و من دست خودم نبود. هیچ به فکرم نیفتاد که او چهار سال است پدر خودش را درآورده که حداقل دو کیلویی وزن کم کند. و تازگی ها به صرافت افتاده بود که کمی وزن کم کرده است.
« مرتیکه، کجای من چاقه. نصف عمرتو ورزش کرده ام که وزنم کم شه حالا تو بی شعور تازه اومدی می گی زیاد فضا اشغال کردی. آدم از دستت عاصی می شه. از من می شنفی بعد از این جلو من صداتو ببر.»
« خب من منظوری ندارم. فقط می گم که تو یه روزی توی ماده المواد بوده ای و حالا جای زیادتری اشغال کرده ای. تو هم از ماده المواد بوده ای. هیولای اولی.»
مثل اینکه داشتم وضع را خراب می کردم. آن "بی شعور"ش هم خیلی بهم برخورد. آنجا نشسته بود و غرغر می کرد. اعصابش خراب شده بود. باید فلنگ را می بستم. در میان جای های بسیار زیادم گاه های کوتاه بود و در گاه های کوتاهم جای های بلند. و هیچ نمی فهمیدم که چرا بود و کی و کجا. فقط می شد گفت که هیچ کدام را نمی شود گفت. صور حساسّیت. فقط مانده بود بروم و به پدر م که داشت گلها را آب می داد بگویم که پدر میان تو و اون سوسکهای لای برگ گلها هیچ فرقی نیست. و بخوام بهترش بکنم بگم که، خب منظورم اینه که هردوتون یه زمانی مابین دو گاه بسیار بلند که در جای بسیار کمی هم بوده، یکی بوده این. در واقع پدر، می خوام از این به بعد صدات بزنم بابا هیولا اولا. دیگر موقع ایستادن نبود. می بایست به طرف پارک راه می افتادم. راه می افتادم به … افتادم به … یک بار افتادم به چاهی. از آن به بعد از چاه می ترسم. همانطور که با پاهای برهنه به طرف پارک راه می افتادم، به صرافت کفشهای ورنی ام افتادم که از پاریس خریدم و اولین تجربه ام با آن قدم زدن در شانزه لیزه بود. با آن قدم میزدم و پرواز می کردم. ده سال بیشتر می گذرد ار آن موقعی که در شانزه لیزه بودم . . . . . . . .